من و جوان حاجت روا

خواهر امام رشت

   دیشب بعد از مدتها ، شاید یک سال ، به زیارت حرم خـواهر امام رضا رفته بودم . کنار ضریح مطهر خـانم بودم و زیر لب نجوا می‌کردم که دیدم جوانی آمد کنارم و ضریح را گرفت. درست نمی‌توانست صحبت کند. زبانش کلمات را درست تلفظ نمی‌کرد. با همون حالش اول یک پانصد تومنی انداخت درون ضریح و سپس با همان لهجه‌ی گیلکی شروع کرد به سخن گفتن. تقریبا با صدایی بلند می‌گفت: خــانم ، به دادم برس ، حدود چند ماهه است که بیکارم. به خدا میخواهم نان حلال برای زن و بچه‌هایم ببرم. نگذار دستم را جلوی برادرانم دراز کنم ... 

  هنوز حرفها ، یا بهتر بگوییم درد دلهایش به پایان نرسیده بود که ، یکدفعه کسی صدایش کرد. پیر مردی بود 60 - 70 ساله. پیرمرد به جوان گفت: چکار میتوانی بکنی!؟ چکارهایی بلدی!؟.

  خلاصه ، هنوز یک دقیقه هم از عرض حاجت جوان نگذشته بود که من شاهد بودم حاجت روا شد. از آن زمان بود که حالم بسیار متحول شد. احساس کردم این پیامی بود برای مـن ...

دل‌نوشت: این روزها خیلی خوب فهمیده ام که ،
غم بالای غم‌ها بسیار است ... ؛
پس ، غم مــخـور ...

منبع :خبرنگار 

نفرین حضرت زهرا

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.

روزی جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!

یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مۆذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».آن بعثی گفت: «او اذان گفت».

برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».

مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».

برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.

وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».

به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.

آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.

ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌كردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد».

می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».

سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.

دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.

در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.

اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.

او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.

عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا(س) قسم نمی‌خوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».

همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چیست، حلالت نمی‌کنم.

گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س) شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور وگرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.

-- ازامیرالمۆمنین علی(علیه السلام) منقول است که فرمودند: هر کس از شما که می خواهد جایگاه و منزلت خود را در نزد خداوند بداند،‌ پس باید ببیند که جایگاه و منزلت خداوند در آن هنگام که به گناهی می رسد چگونه است. جایگاه او نزد خداوند تبارک و تعالی، به همان مقدار است که جایگاه خداوند در نزد او است.

منبع: طلائیه

تمركز بر مشكل يا تمركز بر راه حل

هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد،
با مشكل كوچكي روبرو شد.

آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نمي كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي يابد و روي سطح كاغذ نمي ريزد.)
براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب كردند.
تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد.

12 ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت، زير آب كار مي كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت و از دماي زير صفر تا 300 درجه سانتيگراد كار مي‌كرد.

روسي ها راه حل ساده تري داشتند:

آنها از مداد استفاده كردند!

اين داستان مصداقي براي مقايسه نتيجه دو روش در حل مسأله است؛
تمركز روي مشكل يا تمركز روي راه حل.
مشكل نوشتن در فضا و راه حل نوشتن در فضا با خودكار.

منبع: آرمانشهر

هفت+یک گانه ی من

. چند روز مانده به شروع سال 91 دو تن از دوستان عزیزم را که به عنوان خادم شهدا خدمت گزاری گروهی از زائران مناطق جنگی را بر عهده داشتند و در راه بازگشت دچار سانحه شدند از دست دادم. شوک بزرگی بود وقتی شنیدم محمد مهدی و نریمان عزیز دیگر در بین ما نیستند. رفقای خوبم، کاش ما را تنها نمی گذاشتید..

2. سال جدید را با مسافرت به جنوب و بازدید و زیارت مناطق عملیاتی سال های جنگ تحمیلی آغاز کردم. توفیق بزرگی که خداوند هر از گاهی نصیب این حقیر می فرماید. سفری که هر قدر از شکوه معنوی آن شرح دهم باز حق مطلب را ادا نکرده ام..شلمچه، اروند، خرمشهر، پاسگاه زید، طلائیه، فکه، چزابه، هویزه و دهلاویه دلم برایتان تنگ شده است.

3. استاد فریدون پوررضا خواننده آوازهای فولکلوریک گیلان دار فانی را وداع گفت و ما را با نواهایی که عمری با آن ها زندگی کرده ایم تنها گذاشت. روحش شاد.

4.آزمون کارشناسی ارشد را در واحد تهران جنوب دانشگاه آزاد به خوبی سپری کردم و پس از آن با بازدید از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران توانستم کتاب های مورد علاقه خود اعم از حقوقی یا سینمائی را خریداری کنم.

5. تا حال صابون دادسرا به تن ما نخورده بود چرخ اقبال آن را روزی ما قرار داد. آقایان به جای این که دزد را بگیرند صاحب خانه را می گیرند. البته به خیر گذشت.

6. در منزل جدیدی که ساکن شده ام امکان دست رسی به نت را ندارم و در صدد حل این مشکل هستم. گرچه دوستان قدیمی به غیبت های گاه و بیگاه این رفیق غیر قابل پیش بینی خود2 عادت کرده اند.

7. چرا آقایان به فیلمی مجوز اکران می دهند و پس از اکران آن را به زور پائین می کشند؟ آخر کسی نیست به ما بگوید اینجا چه خبر است؟ مگر یک فیلم از ابتدا فیلترهای مختلفی چون تائید فیلم نامه تا بازبینی نهائی را پشت سر نمی گذارد؟ چه کسی به علامت سوالی که در ذهن مخاطب فهیم سینما ایجاد گشته پاسخ خواهد داد؟

7+1. همه چیز از پخش سریالی در سیمای ملی آغاز شد. جائی که شخصیت بامزه ی داستان که نام یکی از امامان بزرگوار شیعه را نیز بر خود نهاده بود با آن لهجه ی خاص محلی اش مورد تمسخر و نقل کوچه بازار گردید و پس از مدت کوتاهی دشمنان کوردل اهل بیت(ع) با ایجاد یک کمپین در شبکه اجتماعی فیسبوک به تمسخر امام علی النقی علیه السلام پرداختند و از روا داشتن شنیع ترین اهانت ها که شایسته ی خودشان بود  شیعیان را آزرده خاطر کردند. در هفته های اخیر نیز خواننده ای معلوم الحال که خود را سلطان رپ ایران نیز می نامد و سابقه ی همجنس بازی اش در ایران بر همگان آشکار است و از سالها پیش به آلمان گریخته و پناهندگی گرفته است با خواندن ترانه ای اهانت های بزرگی را به امام هادی و امام مهدی علیهماالسلام روا داشته است. پوستر این آهنگ نیز توهین زجرآوری ست که به امام رضا علیه السلام کرده و دل دوست داران اهل بیت در سراسر دنیا را به درد آورده است.

لعنت بر آن دهان کثیف تو باد. شرم می کنم بگویم هموطن منی. حدیث رسول مهربانی، حضرت محمد(ص) را را به خاطر می آورم که به علی علیه السلام فرمود: «کسی ما را دشمن ندارد مگر اینکه ولد زنا یا حیض باشد.» کاش مادرت موجود پلیدی چون تو را به دنیا نمی آورد. مطمئن باش اگر روزی در مقابل من حاضر شوی لحظه ای در قتل تو درنگ نخواهم کرد زیرا مشمول قاعده ارتداد و ساب النبی که شامل اهانت به امامان شیعه نیز می شود هستی. البته چند خواننده ی باغیرت دیگر پاسخ هایی دندان شکن به این ملعون که دوست ندارم نامش را در این مجال ذکر کنم داده اند. توهین به مقدسات مردم به هر شیوه ای خلاف است. آن هم مقدساتی که مورد تعظیم و ستایش تمام موجودات است و بی اذن آنان تقدیر هیچ بنده ای مورد تایید پروردگار قرار نخواهد گرفت.

منبع: حرفهایی از جنس خودم

شوق انتظار

برای اولین بار در فضای مجازی و دنیای رایانه

  


 نرم افزاری در قالب 313 پرسش پیرامون امام زمان(عج)

با قابلیت نمایش سوال و جواب هایی در هنگام شروع ویندوز طراحی گردید

طراحی منحصر به فرد این پرسمان به گونه ای است که لحظاتی ما را با مفاهیم مهدویت و انتظار بیشتر مانوس نموده و بتواند ما را در مقابل تهدیدات و شبهات دشمنان دین و قرآن مستحکم تر سازد.

این اثر کاری ارزشمند از تیم نرم افزاری انجمن گفتگوی دینی وابسته به مرکز ملی پاسخگویی می باشد.

منبع: یوم الفرج

معلم زندگی من !

روز معلم که شد اسامی معلمانم را در ذهنم مرور می کردم که به یاد بیاورم تاثیرگذار ترین معلمم برای من ، معلم کلاس چندم و معلم چه درسی بوده ؟

خوب که ذهنم را زیر رو کردم مطمئن شدم که تاثیر گذار ترین معلمم ، کلاس نداشت اما معلم زندگی بود برای من !

همان که می گفت آدم باش !

همان که اولین بار برایم شعر بابا طاهر می خواند که من حفظ کنم :

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد 

همان کسی که آخرین سال زندگی اش را صرف کرد تا به من خواندن و نوشتن یاد بدهد ، در حالی که بیماری مهلکش هر روز امیدش را به زندگی از بین می برد ، تمام امید ها و شاعرانگی هایش را به من بخشید !

یادش بخیر که تنها کمتر از شش سالم بود که مرا از پنجره ی مدرسه ای مخروبه داخل فرستاد تا کتاب کهنه و مندرس فارسی اول دبستان را بردارم ! تا به من از روی آن ،  خواندن و نوشتن یادم بدهد !

یادش بخیر گلستان سعدی به دستم داد تا برایش بخوانم که مطمئن شود شاگردش خواندن را یادگرفته ، کلیله و دمنه ، بوستان ، دیوان حافظ و ... ارزشمند ترین داراییش بودند که به من می سپرد تا تمرین خواندن کنم ! 

تنها چند روز قبل از اینکه به کلاس اول ابتدایی بروم ، برای همیشه رفت !

آن روز ها می گفتی بخوان !

می گفتم نمی فهمم یعنی چه ؟

می خندیدی و می گفتی بخوان درست می خوانی ، بعداً که مُردم تو می فهمی !

آن روز ها که من هر لحظه سوال تازه ای می پرسیدم و تو در حالی که از درد به خودت می پیچیدی جوابم را می دادی ، در حالی که آخرین جرعه های مرگ را سر می کشیدی من نمی فهمیدم زندگی و مرگ چیست !

وقتی برایم مرگ را تشریح کردی و گفتی همه یک روز می میرند ، یک شب گریه کردم و لج گرفتم که داداشی ، من نمی خواهم بمیرم و تو میخندیدی به این کودکی ام !

کاش بودی و می گفتم داداشی هنوز آدم نشده ام ، اما آن روز که تو می رفتی فهمیدم مرگ یعنی چه ! 

بعد از تو معلمی نتوانست برای من تاثیرگذار باشد چون تنها تو بودی که واقعا بدون هیچ مزدی به من درس دادی ! 

یاد و نامت همیشه برایم زنده است برادرم ، روزت مبارک !

منبع: نوشته

من خندانم !

 

توی اردوگاه همه دور هم نشسته بودیم و گل می‌گفتیم و گل می‌شنیدیم. یکی از بسیجی‌ها وارد جمع ما شد و از مهدی خواست تا روی پیراهنش با خط خوش و درشت چیزی بنویسد. می‌گفت: «هر چی شما دوست دارید بنویسید.»
 
مهدی با خنده گفت: «بله، حتما.»
فهمیدم که شوخی طبعی‌اش گل کرده. مهدی بسیجی را جلوی رویش نشاند و با ماژیک روی پیراهنش نوشت: «مهدی خندان... هاهاها !!
گفت: «نوشتم، پاشو برو.»
آن بسیجی هر چه خواست بداند که روی پیراهنش چه نوشته، مهدی جوابی نداد. گفت: «برو نشون بچه‌ها بده تا از این خط خوش من سرمشق بگیرند!»
او رفت و چند دقیقه بعد دوان دوان برگشت. مانده بود شکایت کند یا بخندند.
" شهید مهدی خندان ، فرمانده تیپ یکم عمار ، لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)"
 
منبع: طلائیه

سگ ها و آدم ها!

من تا ابتدای نوجوانی را در شهر کوچکی در نزدیکی رشت زندگی کرده ام . توی محل ما هیچ خانه ای دیوار نداشت و هر خانه وسط یک باغ بود. کلاس اول که رفتیم تنها ما دور خانه مان دیوار کشیدیم. اما بقیه خانه ها همچنان بدون دیوار و حصار ماند تا همین سالها. توی کوچه ما سه تا عموی من، یک عمه و پدر بزرگ خانه داشتند. یک همسایه روبرویی هم داشتیم که می شد دایی پدرم و پسرش که توی حیاط خانه پدرش، خانه داشتند.  مردم یک محل دیگر هم از جاده ای که یک وقتی زمین های پدر بزرگ من بود رد می شدند.
ما اگرچه طبق تقسیمات شهرداری جز شهر بودیم اما بافت محله ما هم چنان روستایی بود. خانه ها همه مرغ و خروس داشتند. اردک هم داشتیم. مدرسه هم که می رفتیم جای اینکه از جاده ها برویم از میان مزارع برنج پدربزرگ میان بر می زدیم.
هر خانه ای گاو هم داشت و گوساله و بازی ما بچه ها سر و کله زدن با این جانوران خانگی بود. غاز هم داشتیم. پدر بزرگ بوقلمون هم داشت تا وقتی که یکی از بوقلمون ها یکی از مرغ ها را کشت. و بعد پدر بزرگ همه بوقلمون ها را سر زد.
گربه ها هم توی حیاط های روستایی ما میچرخیدند. لاک پشت ها و مار ها و قورباقه ها و ماهی ها توی جوی های آب می چرخیدند. بارها و بارها وقت شن بازی تخم های لاک پشت و مار را پیدا کردیم و نمی دانستیم که اینها تخم مارند یا لاک پشت و بحث علمی میکردیم که اینها که گردند لاک پشتی اند و آنها که درازند مال مارند.
توی بعد از ظهر های تابستان یا به عبارتی زواله که همه می خوابیدند ما خواب نداشتیم و پا برهنه می دویدیم توی کوچه و باغ و بعضی وقتها یک هو میدیدی انگار پا گذاشته ای روی یخ و نگاه میکردی می دیدی که پا گذاشته ای روی مار.
من فقط پا گذاشته ام روی مار هیچ وقت مار را با دست نگرفتم اما برادر بزرگم نترس بود مارها را با دست می گرفت و نشان ما میداد. خاله ام هم مار را با دست می گرفت. فقط یک بار که رفته بودم روی درخت دست گذاشتم روی یک چیز سرد و سرم را که بالا آوردم دیدم مار است.و از همان بالا خودم را پرت کردم پایین.
گاو هم داشتیم، یادم هست وقتی گوساله مان کور به دنیا آمد و پدرم گاو و گوساله را با هم به قصاب فروخت چقدر دلگیر شدم.
سگ ها هم توی مزرعه ها و رو تپه ها لانه داشتند. بعضی خانه ها هم سگ داشتند. ما هیچ وقت سگ نداشتیم. اما پسر عمو هایم داشتند. سجاد پسرِ پسر داییِ پدر هم سگ داشت. تفریح کودکی ما تعلیم سگ بود. سجاد گرگی (اسم سگش بود) را دست آموز کرده بود و می گفت بنشین یا پاشو و ما کیف می کردیم که کسی رد شود و جلوی او به گرگی بگوییم پاشو و وقتی رنگ ترس توی چشم طرف رویت شد بگوییم بنشین.
توله سگ زیاد دیده ام. زایمان سگ ها را هم دیده ام. فراوان با سگ ها بازی کرده ام و فراوان از دستشان در رفته ام.
در تمام این سالها هنوز همان شوق کودکی نسبت به جانوران در دل من هست. ما مجاز نبودیم سگ ها را وارد حریم خانه هایمان کنیم. سگ ها تنها تا پای ایوان مجاز بودند بیایند. در بعضی خانه های روستایی تر که سبک خانه ها قدیمی مانده بود پای پله ها یک در کوچک بود تا ارتفاع یک متر اسمش “سگ در” بود و ساخته بودند تا مبادا سگی بی حیایی کند و پا توی خانه بگذارد. آموخته بودیم که بعد از بازی با سگ ها باید دست ها را شست. سگ خیس را نباید دست زد. نباید لباس ها را به سگ مالید. سگ ها دوست داشتنی و محترم بودند. در کنار ما هم بودند اما جایشان معلوم بود. جای خوابشان جای غذا خوردنشان حتی جای قضای حاجتشان هم معلوم بود. اما توی خانه نبودند. دور بودند.
حالا چرا این حرف ها را زدم ؟
پریروز که داشتم می رفتم یکی داشت دور میزد و خیابان را بند آورده بود. من کنار دو سه تا خانم منتظر بودم که خانم راننده دورش را تمام کند و راه باز شود و برویم. که یکی از خانم ها گفت: “ایشه سگشو ببین!” در نگاه اول چیزی ندیدم اما بعد که دوباره نگاه کردم دیدم روی صندلی چرمی سیاه صندلی عقب یک سگ سیاه چرک آلود محو شده و فقط چشم هایش معلوم بود.
باور کنید تقریبا حالم گرفته شد. اصلا حالم بهم خورد.
آقا و خانوم محترمی که علاقه مندی تان به حیوانات فراوان است و می خواهید از آنها نگه داری کنید . باور کنید من هم به اندازه شما حیوانات را دوست دارم. باور کنید من هم حیوان داشته ام و از علاقه انسان به این موجودات دوست داشتنی مطلع هستم.
اما یک خواهش کوچک دارم اگر مثل ما معتقد نیستید که خانه ها حریم دارند و تویشان نمی شود هر کس و هر چیزی را راه داد. اگر به نجاست سگ اعتقادی ندارید. لااقل در انتخاب حیوانات خانگی کمی سلیقه به خرج دهید و رعایت بهداشت کنید. باور کنید جای دوری نمی رود.


منبع: چهاردیواری

عید آمد و شوق ما کم

نمی دانم چرا هر سال که از عمر ما می گذرد از شوق عید و عید دیدنیمان کم. انگار بین شوق رسیدن 

عید و گذر عمر رابطه ای معکوس وجود دارد.چند وقتی که از فضای نوشتن دور بودم چندین حادثه رخ داده که هرکدام صد دفتر می توان نوشت.سوال های آنچنانی از رئیس جمهور !! و جواب های آنچنانی تر از رئیس جمهور!!! تفسیر سر این ماجرا بماند برای آیندگان که برگ های تاریخ را می خوانند، و بدانند که چه کسی درست گفت و چه کسی اشتباه تصور می کرد هر چند اندیشه های مختلف اشکالی ندارد مگر عامل   درگیری و اختلافات عمیق گردد که انشالله چنین نخواهد شد. اماباز مثل دهه 60 مردم نفهمیدن حق باچه کسی 

بود

در مقابل چه کسی بی راه می گفت/ بگذریم/ 

نامگذاری چند سال پشت سرم هم در مورد

مسائل اقتصادی و بیان حمایت از تولید ملی هزاران حرف در سینه ای خویش دارد که اگر همچنان حل نشود انتظار دوباره پرداختن به مسائل اقتصادی در سالهای آینده خواهد رفت ولی نامگذاری مکرر بر مسائل اقتصادی ، یاد دوران کودکی افتادم وقتی معلم دوران ابتدای چند درس را می داد وقتی می دید بچه های هنوز درس های قبلی را یاد ندارند و بلد نیستند و دوباره درس های قبلی را تکرار می کرد. یک دفعه از درس 10 دوباره به درس 2 بر می گشتیم.


منبع: آزاد اندیشی