نقاره های گنبد طلا....

چرا هروقت نقاره هات به صدا در می آید دلم می لرزه ،نمیدونم !!!

جرا هروقت نقاره هات به صدا در می آ ید اشکم جاری میشه ،نمی دونم !!!

 میدونی .... یه حس عجیبیه ... یه صدای خاصیه که انگار یه عمر دنبالش بودمو اینجا پیداش کردم .خیلی از آهنگا هست آدما یاد خیلی چیزا وخیلی کسا میندازه اما یه کمبودی توی صدا هام بود ،دلم دنبال یه صدایی میگشت که

هم غم داشته باشه هم شادی

هم بوی همه کسو بده هم بوی بی کسی

هم بوی درد بده هم بوی درمان

هم آرامش بم بده هم دلمو بی قرار کنه

هم عاقلم کنه وهم دیوونه

هم عارفم کنه وهم عاشق ...

میدونی ...

دلم خیلی وقت بود دنبال یه صدا میگشت که همه ی نگفته هارو بگه ، حرف دلارو بشه از بین تارو پود ملودی هاش کشید بیرون ،حرف دل مادری که دختر بچه 4 سالشو 1 ساله که بسته به پنجره فولادتو هر روز به این امید چشماشو باز میکنه که نقاره هات برای شفای دخترش به صدا دربیان،حرف دل پدری که اجاره خونش چند ماهه عقب افتاده و اومده اینجا از شرمندگیش جلوی خونوادش برات میگه از وقتایی که سرشو انداخته پایینو آروم گریه کرده وقتی دیده سر سفرش جز نون ویه غذای ساده نیست،حرف دل پیرزنی که از دار دنیا 1 پسر داره و اونم بخاطر عقب افتادن قسطای ماشینیش وشکایت کردن ضامنش افتاده تو زندان،حرف دل پسری که عاشق شده اما هیچی نداره پا پیش بزاره ، حرف دل پدر دل سوخته ای که پسر ورزشکارش اسیر دام اعتیاد شده و هر روز جلوی چشماش ذره ذره آب میشه حرف دل کسایی که میان اینجا و ظهور آقاشونو ازت می خوان و صبرشون دیگه لبریز شده ،حرف دل کسایی که خسته شدن از تاریکیو و اینجا دنبال یه روزنه ی امید می گردن ....،حرف دل کسایی که ...

چه جوریه که همه ی این حرفا توی این صدا خلاصه شده نمیدونم !!!

چه جوریه که این همه اشکو ناله وخواهش توی این صدا پنهان،نمیدونم!!!

و قشنگترین منظره ی دنیا وقتیه که صدای نقاره هات توی صحن انقلابت میپیچه و اشک چشم کسی که خسته از همه جا به ایوون طلات تکیه داده بی اختیار روی گونه هاش میریزه ...

اینجا چقدر راحت میشه گریه کرد ،دیگه کسی از بی کسی هاش خجالت نمیکشه !چقدر راحت میشه داد زدو عقده های دلو باز کرد،چقدر توبه کردن اینجا آسونه چقدر خدایی شدن اینجا نزدیکه چقدر بال درآوردنو پرواز کردن اینجا ممکن!!!اینجا همه مثل همن ...شاه وگدا ،هردوتاشون در مقابل تو واین جلال وشکوهت پیشانی عجز به زمین ساییدن !

آخ که اینجا واقعا بهشته ...

و صدای نقاره هات ...

و اون صدا ،تنها اون صداست که منو مست خدایی شدن میکنه ...

**********************************

منبع :وبلاگ کبوتر حرم

ادامه نوشته

تماشای تو تمامی ندارد !


آقــــا جــان
دلـم ...

نــه هـوای گنـبـد طلـایـی تـان را

نـه هـوای صـحـن و رواق هـای تـان را

نـه هـوای مـسجـد گـوهـر شادتـان را

نـه هـوای نـقـاره خـانـه تـان را

کـه هـوای خــود ِخــودتـان را کـرده اسـت …

آنجـا کـه بـگـویم :

* الـسلـامُ عَـلَیـکَ یــا عَلـیَّ بـنَ مـوسـی ، اَیُّـهَـا الـرّضــا *

و شمـا بـشنـویـد و جـوابـم را بـدهـیـد !!

کـه : اَنــتـَــ تـَسمَـعُ کَلـامــی ، وَ تــرّدُ سَلـامـی …

اُطـلُبنــی ...



+ امام رئوفم دل تنگم ... خیلی دلتنگم ... خودت به داد دلم برس ...


منبع : یا لثارات الحسین

گمنامترین قهرمانان دفاع مقدس...

راه می رود،

سرفه می کند

پلک می زند،

 سرفه می کند

تکیه می دهد،

سرفه می کند

سرفه می کند، سرفه می کند،سرفه می کند

ایستاده مرده است!

لحظه ای هزار بار تکه تکه های او

 شهید می شوند ....

 

حمیده نعمتی


منبع :بابام می گه امام رضا....

از قم تا توس

یا کریمه ی اهل بیت و یا امام رئوف

به یمن میلادتان، ذره ذره نور می‏شویم و قطره قطره حضور

و دل را به سرای کرامتتان دخیل می‏بندیم تا در روز مقدس تولدتان، با دست‏های پاکتان تطهیر شویم

بانو!روز میلاد تو، کبوترانه مهمان حرمت می شوم، دانه های عشق از صحن و سرایت برمی چینم و دور تا دور گنبد طلایی ات می گردم و این گونه جشن می گیرم.

پیش از خورشید، گنبد طلایی توست که هر روز طلوع می کند.

صبح شهر قم مدیون توست؛ مدیون خورشیدی که شب نیز بر فراز شهر آشکار است.

روز میلاد تو، کبوترانه مهمان حرمت می شوم.

جشنی است که همه در آن دعوتند؛ کوچک و بزرگ، پیرو جوان؛ دور تا دور حرم تو چرخ می زنند و چرخ می زنند و نگاه مهربان و نوازشگر تو، پر و بال دلشان را نوازش می کند.

زیارت نامه خواندنِ این روز، حال و هوای دیگری دارد.

روز میلاد توست و تو روشنی به ما هدیه می دهی و ما با دستانی پر از روشنی، از این حُسن بازمی گردیم؛ با دل هایی که در حوضچه چشمانمان با آب دیده تطهیر شده است.

روز میلاد تو هر روز در ما تکرار می شود، ای تکرار روشنی در روح و روان ما!۱

 

 مثل بهار، ناگهان می رسی همه پنجره ها را به آغوش باغچه ها می کشانی.

 

با آمدنت، بهار بر شانه ابرها می ایستد و همه درختان گمشده را فریاد می زند. برای دیدن سایز واقعی تصویر کلیک کنید

وقتی از تو می نویسم، کلمات می خواهند از خوشحالی بال در بیاورند.

تو که متولد شدی، خاک، خشکسالی را فراموش کرد و همه شعرها شکوفه دادند.

تو که آمدی، آسمان در حاشیه امن لبخندهای تو به باران نشست و صدایت را همه رودخانه ها آواز کردند تا در گوش همه درختان بخوانند.

تو که آمدی، همه ترانه ها عاشقانه شدند و شعرها از لبخند شروع شدند. تو که لبخند زدی همه آیینه ها شکوفه دادند و خاک درخت شد و شعله ها باران رحمت. ۲

 

هدیه: این روزا کوچه پس کوچه های شهر و تکیه ها و مساجدا و که نگاه کنی، می بینی به احترام سالروز میلاد دو گل(حضرت معصومه سلام الله علیها و امام رضا علیه السلام) چراغونی شدن.

تو هم اگه دوست داری خونه ی مجازیتو ریسه بزنی و جراغونی کنی اینجا کلیک کن.

منبع :یوم الفرج

رمضان کریم



آرزویی کن ...
گوشهای خدا پر از آرزوهاست و دستهایش پر از معجزه،
آرزویی کن ...
شاید کوچکترین معجزه اش، بزرگترین آرزوی تو باشد.
واما توبه کردن، در این ماه را از تمامی بی معرفتی هایی که نسبت به خدا داشتی، در محفلی که برای خودت سحر هنگام بوجود می آوری فراموش نکن، که شاید این آخرین ماه رمضان و فرصت بخشش تو باشد...
دستهایت را به آسمان بگیر و دعایی کن،
مستجاب می شود...

منیع: امین مهاجری

سناریوی مرغی

  چند روز پیش در حین بازگشت به منزل بودم که مرغ‌فروشی‌ای را دیدم که بر خلاف مرغ فروشی‌های امروزی خلوت بود. خواستم شانسم را امتحان کنم. به طرفش رفتم. مغازه‌دار بر خلاف معمول قیمت مرغ را بر روی شیشه مغازه نصب نکرده بود و این باعث شد که من کمی مشکوک شوم. وقتی جلو رفتم پشت ویترین مغازه با مرغ‌های چاقو چله‌ای مانند خود مغازه‌دار مواجه شدم. قیمت را که پرسیدم صاحب مغازه سریع جواب داد: قابل ندارند ، کیلویی 7000 تومن!. من که از تعجب خشک شده بودم ، پرسیدم چرا اینقدر گران!؟ و از مغازه‌دار جوابی نشنیدم. من هم دست از پا درازتر به طرف منزل بازگشتم و با خود گفتم: مثل اینکه همان مرغ صفی ، خارجی و کیلویی 4800 تومن بیشتر می‌صرفد!!.


منبع: خبرنگار

ادامه نوشته

میانمار کجاست!؟

میانمار کجاست؟!

جایی هست که چندین هزار مسلمان بی گناه، اعم از کودکان و زنان توسط بوداییان قتل عام می شوند...

که دستان عناصر غربی و صهیونیست را می توان دید...

ببینید(18+): میانمار ، میانمار

بخوانید: میانمار

دل نوشت:

مولای من جهان پر از آشوب است
از کجا بگویم ...
از که بگویم...
بحرین
عربستان
حال میانمار ...........
میدانم میبینی و اشک میریزی.........برای مظلومیت دین خدا


منبع: امیر محمدپور

طغیان و گناهان صغیره


طغیان

گاهی می شود که ما خوبی ها و داشته هایمان را از خود می دانیم، و دریغ که این طغیانست.
غافلیم از اینکه ما در قدم به قدم زندگی خود محتاج تدبیر خداییم، و باید نعمت ها و داشته هایمان را از خدا و تدبیر او بدانیم، زیرا تنها اینچنین است که از تکبر دور می مانیم و دچار عُجب نمی شویم.

گاهی خداوند انسان را به گناه های صغیره مبتلا می کند!، تا او دچار خودبزرگ بینی نشود و خود را بشکند در برابر عظمت باری تعالی، البته این مسئله «جبری» نیست، بلکه تنها شاید خداوند از قدرت خود برای بازدارندگی استفاده نکند، چرا که خطر عُجب و تکبر به مراتب بزرگ تر است از یک گناه کوچک یا به فرض قضا شدن نماز.

مادامی که از ولایت و سرپرستی خداوند دور بمانیم، در برابر سیئات و پلیدی ها بی اراده خواهیم شد.

تنها تدبیر خداوند است که مارا محفوظ نگه می دارد و اگر از سرپرستی و ولایت او خارج شویم، نفس سرکش و شیاطین، ما را به همراه خود تا اعماق ضلالت فرو خواهند برد.

منبع:  معنا

شریعت؛ مظهر عقل الهی

عقلِ جزئي مي‌گويد:
پولدار باش، دروغ بگو، دغل‌كاري كن تا مهم شوي.

عقل دين مي‌گويد:
اگر دروغ بگويي، ذليل مي‌شوي.

عقلِ متوجّه ‌به دنياي ما مي‌گويد: اگر دروغ بگويي، بازارت گرم مي‌شود.
گفت
:
عقلِ جزيي، عقل را بدنام كرد         كام دنيا، مرد را ناكام كرد

تمام آن‌هايي كه به قصد خوب‌شدنِ زندگي‌شان به دروغ‌گفتن متوسّل مي‌شوند، مطمئن باشند اگر وضعشان خوب شود، بي‌آبرو مي‌شوند، يعني دروغ گفتند كه با خوب‌شدن وضعشان، آبرومند شوند، ولي درست نتيجه عكس مي‌گيرند.

عقل جزيي براي ساختن آجر و سيمان و خانه و مسائل جزيي است. عقلي كه ابديّت را درست بفهمد عقل جزيي نيست، عقل الهي است كه ظهورش همان شريعت است.


منبع: آرمان شهر

بهره ها نصیب ما، رنج ها از آن تو...

گفت : امام غائب با ما چه رابطه ای دارد؟

گفتم : پس از شناختن پیامبر غایب چگونه از بهره امام غائب می پرسی؟

مگر نشنیده ای که حضرت خضر فرمود: زیر آن دیوار گنج دو کودک یتیم پنهان بود که پدری نیکوکار داشتند؛ دیوار را تعمیر کردم تا دست نا اهلی به گنج آنان نرسد.(کهف 82)

چه بسا آن دو کودک ، تا پایان عمر، در عین بهره وری از آن میراث عظیم هرگز به خضر نیاندیشیده باشند. هم چنین آن کشتی نشینان نیز هرگز با خبر نشده باشند که به لطف خضر امکان ادامه زندگیشان فراهم گردید.(کهف 79)

پدر مهربانم مهدی !

مَثَل تو مَثَل خضر است و مَثَل ما مَثَل آن کودکان

بهره ها نصیب ماست، رنج ها از آن تو!

بی وفاییمان را ببخش پدر...

منبع : آرمانشهر

من و جوان حاجت روا

خواهر امام رشت

   دیشب بعد از مدتها ، شاید یک سال ، به زیارت حرم خـواهر امام رضا رفته بودم . کنار ضریح مطهر خـانم بودم و زیر لب نجوا می‌کردم که دیدم جوانی آمد کنارم و ضریح را گرفت. درست نمی‌توانست صحبت کند. زبانش کلمات را درست تلفظ نمی‌کرد. با همون حالش اول یک پانصد تومنی انداخت درون ضریح و سپس با همان لهجه‌ی گیلکی شروع کرد به سخن گفتن. تقریبا با صدایی بلند می‌گفت: خــانم ، به دادم برس ، حدود چند ماهه است که بیکارم. به خدا میخواهم نان حلال برای زن و بچه‌هایم ببرم. نگذار دستم را جلوی برادرانم دراز کنم ... 

  هنوز حرفها ، یا بهتر بگوییم درد دلهایش به پایان نرسیده بود که ، یکدفعه کسی صدایش کرد. پیر مردی بود 60 - 70 ساله. پیرمرد به جوان گفت: چکار میتوانی بکنی!؟ چکارهایی بلدی!؟.

  خلاصه ، هنوز یک دقیقه هم از عرض حاجت جوان نگذشته بود که من شاهد بودم حاجت روا شد. از آن زمان بود که حالم بسیار متحول شد. احساس کردم این پیامی بود برای مـن ...

دل‌نوشت: این روزها خیلی خوب فهمیده ام که ،
غم بالای غم‌ها بسیار است ... ؛
پس ، غم مــخـور ...

منبع :خبرنگار 

نفرین حضرت زهرا

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.

روزی جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!

یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مۆذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».آن بعثی گفت: «او اذان گفت».

برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».

مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».

برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.

وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».

به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.

آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.

ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌كردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد».

می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».

سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.

دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.

در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.

اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.

او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.

عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا(س) قسم نمی‌خوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».

همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چیست، حلالت نمی‌کنم.

گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س) شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور وگرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.

-- ازامیرالمۆمنین علی(علیه السلام) منقول است که فرمودند: هر کس از شما که می خواهد جایگاه و منزلت خود را در نزد خداوند بداند،‌ پس باید ببیند که جایگاه و منزلت خداوند در آن هنگام که به گناهی می رسد چگونه است. جایگاه او نزد خداوند تبارک و تعالی، به همان مقدار است که جایگاه خداوند در نزد او است.

منبع: طلائیه

ای ارزشی جوان! سالم بمان

امر به ورزش امر به خوبی است و نباید این خوبی را که در جهت حفظ سلامتی جسم و روح مومنان به مثابه ی یک الزام است را وانهاد. ورزش نه تنها به عنوان یک تفریح سالم و مفید برای هر مومنی لازم است، موجب تقویت قوه ی اراده می شود. مگر می توان لقب مومن داشت، ولی مواظب خوراک و سلامتی نبود!؟ مگر این جسم و روح امانت نیست؟! مگر خداوند دستور نداده است که خودمان را به هلاکت نیندازیم!؟ کافی است که بپذیریم ورزش جزء لاینفک سلامتی است و سلامتی بدون ورزش محقق نمی شود و این که ورزش موجب می شود تا مومنان از تنبلی و خمودی دور شوند؛ همین تنبلی و خمودی مانع انجام وظایف، تکالیف، عبادات و کمک به دیگران و در نتیجه خسران است. چگونه با 30 کیلو اضافه وزن می توان مثل فنر برای کار خیر از جا پرید؟! باور کنیم اگر همین ورزش را با نیت الهی و به دور از حب و بغض های ماورای رقابت های کاذب انجام دهیم، می توانیم برای آن توقع ثواب آخرت نیز داشته باشیم.
من به عنوان کسی که سالهاست بر ورزش استمرار دارم، مدام تمام دوستان و همکارانم را به این عمل صواب و ثواب توصیه می کنم تا هم افرادی سالم داشته باشیم و هم جامعه ای پویا.
اگر ورزش را امری هزینه بر می دانید که واقعا هم تا چنین است، این را هم بایست دانست که هر ریالی که در ورزش هزینه می شود، از صرف تومان ها در درمان جلوگیری خواهد کرد. و اگر برای ورزش وقت ندارید باید بدانید که وقتی را که با ورزش نکردن می خریم، چند ده برابرش را از عمرخود کم می کنیم و البته چه زمان ها که باید در بستر بیماری و بیمارستان ها صرف نمود، بی آنکه وقتی عملاً صرفه جویی شده باشد.
ورزش باید در ارزشی ها به عنوان یک الزام حس شود و همگی باید در قبال سلامتی برادران دینی مان به خصوص اعضای خانواده حساس باشیم و هم خودمان ورزش کنیم و هم امر به ورزش را مجدانه دنبال کنیم.
دیگر مسئله ی مهمی که باید به جوانان ارزشی توصیه کرد، دوری از هرگونه دخانیات به خصوص قلیان است. متأسفانه چند سالی است که به دلیل ندانم کاری برخی هیأتی ها، به جان جوانان مسجدی ما افتاده است؛ براستی قلیانی که چند ده برابر سیگار سمی و خطرناک است، چرا نباید به مثابه ی افتادن در دام تهلکه حرام فرض شود؟! قلیانی که باعث ریزش مو می شود و قلب و ریه و معده را منهدم می کند و موجب لنگیدن پا (به دلیل تنگ شدن عروق خون رسانی) می شود، یعنی چیزی که از سرتا به پای انسان را نابود می کند، واقعاً در شأن یک بچه مسلمان است؟! من خود! خویشتن! یک شبی که قلیان موجب اذیت معده ام شده بود، قسم خوردم تا دیگر لب به هیچ دخانیاتی نزنم و البته چند سال است که به توفیق الهی بر قسمم مانده ام، و مانند کسی که مضرات قلیان را به جان درک کرده ام و البته اکنون دیگر استفاده نمی کنم، تمام دوستانم را با توجه به ضررهای جسمی، روحی و مالی به ترک هر گونه دخانیات توصیه ی اکید می کنم.
از دیگر آفات بچه های ارزشی به خصوص فعالان حقیقی در سنگرمجازی کم خوابی های همیشگی است که موجب بیماری متعدد سهل العلاج و سعب العلاج می شود، از دیابت تا فشارخون تا ناراحتی گوارشی و سردرد وسرماخوردگی و اگرچه بخشی از مضرات این کم خوابی با خواب های نیم روزی و بخشی دیگر با ورزش کردن قابل جبران است (چرا که ورزش هم موجب مقاومت بدن می شود و هم باعث سوخت و ساز صحیح بدن به خصوص در کاهش ابتلا به دیابت) ولی خواب شب که خداوند آن را برای آرامش آفریده است چیز دیگری است.

منبع: سلمان علی

تمركز بر مشكل يا تمركز بر راه حل

هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد،
با مشكل كوچكي روبرو شد.

آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نمي كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي يابد و روي سطح كاغذ نمي ريزد.)
براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب كردند.
تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد.

12 ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت، زير آب كار مي كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت و از دماي زير صفر تا 300 درجه سانتيگراد كار مي‌كرد.

روسي ها راه حل ساده تري داشتند:

آنها از مداد استفاده كردند!

اين داستان مصداقي براي مقايسه نتيجه دو روش در حل مسأله است؛
تمركز روي مشكل يا تمركز روي راه حل.
مشكل نوشتن در فضا و راه حل نوشتن در فضا با خودكار.

منبع: آرمانشهر

هفت+یک گانه ی من

. چند روز مانده به شروع سال 91 دو تن از دوستان عزیزم را که به عنوان خادم شهدا خدمت گزاری گروهی از زائران مناطق جنگی را بر عهده داشتند و در راه بازگشت دچار سانحه شدند از دست دادم. شوک بزرگی بود وقتی شنیدم محمد مهدی و نریمان عزیز دیگر در بین ما نیستند. رفقای خوبم، کاش ما را تنها نمی گذاشتید..

2. سال جدید را با مسافرت به جنوب و بازدید و زیارت مناطق عملیاتی سال های جنگ تحمیلی آغاز کردم. توفیق بزرگی که خداوند هر از گاهی نصیب این حقیر می فرماید. سفری که هر قدر از شکوه معنوی آن شرح دهم باز حق مطلب را ادا نکرده ام..شلمچه، اروند، خرمشهر، پاسگاه زید، طلائیه، فکه، چزابه، هویزه و دهلاویه دلم برایتان تنگ شده است.

3. استاد فریدون پوررضا خواننده آوازهای فولکلوریک گیلان دار فانی را وداع گفت و ما را با نواهایی که عمری با آن ها زندگی کرده ایم تنها گذاشت. روحش شاد.

4.آزمون کارشناسی ارشد را در واحد تهران جنوب دانشگاه آزاد به خوبی سپری کردم و پس از آن با بازدید از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران توانستم کتاب های مورد علاقه خود اعم از حقوقی یا سینمائی را خریداری کنم.

5. تا حال صابون دادسرا به تن ما نخورده بود چرخ اقبال آن را روزی ما قرار داد. آقایان به جای این که دزد را بگیرند صاحب خانه را می گیرند. البته به خیر گذشت.

6. در منزل جدیدی که ساکن شده ام امکان دست رسی به نت را ندارم و در صدد حل این مشکل هستم. گرچه دوستان قدیمی به غیبت های گاه و بیگاه این رفیق غیر قابل پیش بینی خود2 عادت کرده اند.

7. چرا آقایان به فیلمی مجوز اکران می دهند و پس از اکران آن را به زور پائین می کشند؟ آخر کسی نیست به ما بگوید اینجا چه خبر است؟ مگر یک فیلم از ابتدا فیلترهای مختلفی چون تائید فیلم نامه تا بازبینی نهائی را پشت سر نمی گذارد؟ چه کسی به علامت سوالی که در ذهن مخاطب فهیم سینما ایجاد گشته پاسخ خواهد داد؟

7+1. همه چیز از پخش سریالی در سیمای ملی آغاز شد. جائی که شخصیت بامزه ی داستان که نام یکی از امامان بزرگوار شیعه را نیز بر خود نهاده بود با آن لهجه ی خاص محلی اش مورد تمسخر و نقل کوچه بازار گردید و پس از مدت کوتاهی دشمنان کوردل اهل بیت(ع) با ایجاد یک کمپین در شبکه اجتماعی فیسبوک به تمسخر امام علی النقی علیه السلام پرداختند و از روا داشتن شنیع ترین اهانت ها که شایسته ی خودشان بود  شیعیان را آزرده خاطر کردند. در هفته های اخیر نیز خواننده ای معلوم الحال که خود را سلطان رپ ایران نیز می نامد و سابقه ی همجنس بازی اش در ایران بر همگان آشکار است و از سالها پیش به آلمان گریخته و پناهندگی گرفته است با خواندن ترانه ای اهانت های بزرگی را به امام هادی و امام مهدی علیهماالسلام روا داشته است. پوستر این آهنگ نیز توهین زجرآوری ست که به امام رضا علیه السلام کرده و دل دوست داران اهل بیت در سراسر دنیا را به درد آورده است.

لعنت بر آن دهان کثیف تو باد. شرم می کنم بگویم هموطن منی. حدیث رسول مهربانی، حضرت محمد(ص) را را به خاطر می آورم که به علی علیه السلام فرمود: «کسی ما را دشمن ندارد مگر اینکه ولد زنا یا حیض باشد.» کاش مادرت موجود پلیدی چون تو را به دنیا نمی آورد. مطمئن باش اگر روزی در مقابل من حاضر شوی لحظه ای در قتل تو درنگ نخواهم کرد زیرا مشمول قاعده ارتداد و ساب النبی که شامل اهانت به امامان شیعه نیز می شود هستی. البته چند خواننده ی باغیرت دیگر پاسخ هایی دندان شکن به این ملعون که دوست ندارم نامش را در این مجال ذکر کنم داده اند. توهین به مقدسات مردم به هر شیوه ای خلاف است. آن هم مقدساتی که مورد تعظیم و ستایش تمام موجودات است و بی اذن آنان تقدیر هیچ بنده ای مورد تایید پروردگار قرار نخواهد گرفت.

منبع: حرفهایی از جنس خودم

سفر هر كه را دیده‌ام برده است

اگر راننده را به حساب نیاوریم، تنها مسافر بیدار اتوبوس من بودم. خیره شده بودم به تاریکی متحرکی که جاده و اتوبوس را فراگرفته بود. نمی‌توانستم چشم‌هایم را ببندم، نمی‌توانستم از این منظره فرار دل بكنم. دورترها جایی در نزدیكی خط افق چراغ‌های شهری غریبه سوسو می‌زدند؛ مثل یک مشت سکه‌ی طلایی روی مخمل سیاه. انگار کسی شب را سکه‌دوزی کرده بود.

ماشین‌ها را می‌دیدم که روی جاده‌های موازی می‌لغزند و شتاب می‌گیرند و ناپدید می‌شوند؛ مثل اشباحی که به دل مرطوب مه کشیده‌ شوند. چشم به جاده دوخته بودم و آرام زمزمه می‌کردم:

سفر هرکه را دیده‌ام برده است
سفر هیچ کس را نیاورده است
 

ويرانه‌هاي جنگ؛ جاذبه‌اي ماندگار براي رونق گردشگري

خانه‌های و اماكن زخم خورده از جنگ تحمیلی اکنون به خرابه‌هایی تبدیل شده اند که برخی حضور آنها را باعث زشت شدن چهره شهر می دانند این در حالی است که کارشناسان گردشگری معتقدند این ويرانه ها می توانند جاذبه گردشگری جنگ را رونق دهد.

هنوز در کوچه پس کوچه ها و خیابانهای خرمشهر خانه هایی وجود دارد که بر چهره خود سند هشت سال جنگ تحميلي را نگه داشته اند اما برخی تصور می کنند که این خانه ها و ابنیه خرابه هایی هستند که فقط چهره شهر را زشت کرده و باید با تخریب و نوسازی شوند و نمای شهر را از وجود این خانه ها تمیز کرد!

یک فعال میراث فرهنگی در خوزستان می گوید: این خانه ها نمادی از هشت سال دفاع مقدس هستند که اتفاقا می توانند با بازسازی و رسیدگی به آنها زمینه راه اندازی تورهای گردشگری جنگ را به شهرهایی مانند آبادان و خرمشهر فراهم کرد.

او ادامه می دهد: بخشی از مسافران و گردشگرانی که به خوزستان مسافرت می کنند وقتی می بینند که چطور این شهرها در زیر توپ قرار گرفته اند، متاثر می شوند ولی از سوی دیگر این سوال در ذهنشان بوجود می آید که چرا مسئولان شهری به فکر توسعه این شهر و بازسازی این بناها نمی افتند.

دبیر انجمن تاریانا خوزستان به مهر می گوید: چند سال پیش ساختمانی در منطقه انکس آبادان که به دلیل سازه بتنی بنا موج انفجار در پوششهای آن به خوبی مشهود است، مرمت شد و در سال 86 به عنوان یکی از آثار جنگی در فهرست ملی به ثبت رسید. این بنا که متعلق به اواخر دوره پهلوی اول است، به عنوان اقامتگاهی برای میهمانان خارجی شرکت نفت ساخته شده بود و مدتی پیش به عنوان یک فضای فرهنگی برای برگزاری جشنواره فیلمی در خوزستان انتخاب شد. برگزاری این برنامه در چنین ساختمانی باعث شد تا خاطره آن روز در یاد همه بماند.

او ادامه داد: برخی از بناهای جنگ زده نیز که محل فیلمبرداری بوده اند، خاطره هایی را ثبت کرده اند و هر گردشگری می تواند از آنها بازدید کنند. اما برخی از بناها مانند مسجد جامع خرمشهر به دلیل اتفاقاتی که به خود دیده است مشهور هستند ولی متولیان آثار ترکشهای روی بدنه بیرونی آنها را مرمت کرده اند و باعث شده دیگر آن حس و فضای جنگ را نداشته باشند.

 در همین حال لزوم بازسازی و نگه داشتن آثار جنگ برای رونق دادن به بخش گردشگری جنگ شهرهایی مانند آبادان و خرمشهر درحالی مطرح می شود که فرماندار خرمشهر در اظهار نظر اخیر خود از واگذار شدن ساختمان های مخروبه به دستگاه های اجرایی برای انجام های کارهای عمرانی در شهر خبرداده است.

عبدالله حسینی در این باره معتقد است که 30 درصد ظرفیت زمین این شهرستان ساختمانهای مخروبه باقیمانده از جنگ تحمیلی و زمینهای رها شده‌ای هستند که تاکنون مالکان آنها برای بازسازی مراجعه نکرده اند بنابراین رها شدن این اراضی، گذشته از محروم شدن مردم و دستگاه ها از زمین، باعث تخریب نمای عمومی این شهر شده است. پس به منظور رفع این مشکلات با همکاری شهرسازی و استانداری خوزستان این اراضی به دستگاههای اجرایی واگذار می شوند!

این نوع نگاه مسئولان شهری به خانه های جنگ زده  فقط در خرمشهر نیست. آبادان هم که زمانی عروس خلیج فارس و یکی از مهاجرپذیرترین شهرها بوده است اکنون به واسطه وضعیتی مشابه خرمشهر به شهری با مخروبه های جنگ زده ای تبدیل شده  که مسئولان شهر، درصدد پاکسازی آنها برآمده اند.

درحالی که می توان این بناها را بازسازی و برای رونق دادن به گردشگری جنگ از آنها استفاده کرد همانگونه که کشورهای دیگر از آثار به جا مانده از جنگهایشان زمینه ای برای جذب گردشگر آماده کرده اند و بعد از گذشت بیش از دو دهه از جنگ تحمیلی هنوز این شهرهای پر از ترکش، نتوانسته اند جایگاه واقعی خود را بدست بیاورند.

منبع: طلائیه

جواب زیبا

آرتور اش " تنیس باز برتر جهان که در دوران بازی خود موفق به دریافت 3 بار عنوان قهرمانی مسابقات بزرگ جهانی معروف به گرند اسلم شد؛در سال 1983به دلیل دریافت خون آلوده مبتلا به بیماری ایدز شد.

هواداران این ورزشکار از سراسر دنیا نامه های همدردی و اظهار تأسف خود را برای او می فرستادند
متن یکی از نامه ها اینچنین بود:
{چرا خدا تورا برای این بیماری انتخاب کرد؟}
جواب زیبا و عمیق او این بود:
در دنیا 50000000 کودک بازی تنیس را آغاز می کنند
5000000 نفر یاد میگیرند چطور تنیس بازی کنند.
500000 نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.
50000 نفر پا به مسابقات می گذارند.
5000 نفر سرشناس می شوند
50 نفر به مسابقات جهانی راه پیدا می کنند.
4 نفر به نیمه نهایی می رسند.
و 2 نفر به فینال....
و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم ؛ هرگز نگفتم خدایا چرا من؟
امروز هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی گویم: خدایا چرا من؟
 

شعارهای دهه ۶۰ روی دیوار خانه ما

در اولین روزهای بعد از تعطیلات نوروزی، یکی دو مطلب درباره زندگیم در روستاهای محروم ایلام و خاطراتی از سال‌های دهه ۶۰ نوشتم. نوروز امسال که بعد از گذشت سال‌ها به این روستاها رفتم، نکته جالبی توجهم را جلب کرد، آنهم شعارهای انقلابی روی دیوار خانه‌مان بود که بعد از این همه سال هنوز زنده بودند…

آن سال‌ها معلم‌های روستا، هم معلم بودند، هم روحانی، هم جهادی، هم بسیجی، هم نماد و نماینده‌ی فرهنگ انقلاب در روستا. شعارهای زیر هم یادگاری است از آن سال‌ها و آن معلم‌ها.

اینجا روستای «کله قطار» است.  محل زندگی و سکونت ما در سال ۶۶ البته این دیوارنوشته‌ها را معلم‌هایی که قبل از ما ساکن این روستا بودند، از خود به یادگار گذاشته‌اند.

منبع: آهستان

ادامه نوشته

هوا که گرم می‌شود ...

  این روزها با آغاز روزهایی از سال که دمای هوا بیش از روزهای پیش می‌شود ، شهرمان هم بیش از پیش مذین به هوا و هوس می‌شوند. از جمله می‌توان به خیابان‌های شهر اشاره کرد که مملو از برادران و خواهران گرامی ، الاف و البته بدپوشش می‌شود.

  برای نمونه؛ در مرکز شهر منتظر تاکسی هستی. توجه‌ات به کنار پیاده‌رو جلب می‌شود. پسرهایی را می‌بینی که از بینشان دختران بدحجابی (قریب به بی‌حجاب) هستند که به نظر می‌رسد به اندازه چند سانت، انواع کرم و لوازم آرایشی به صورتشان مالیده‌‌اند. به یاد جمله دکتر شریعتی می‌افتی که می‌گفت: من می‌توانم معجزه کنم!!، کافی است یک دستمال به من بدهید تا زیبایی اکثر خانمها را از آنها بگیرم!!. دخترها با تیکه‌ها و متلک‌های پسرها مواجه می‌شوند. اگر پسندیدند که سفیدی دندان نشان می‌دهند و اگر بدشان آمد که با مقداری بدو بی‎راه بسنده می‎کنند!!. معلوم نیست که در آینده ، می‌خواهیم سر از کجاها در بیآوریم …‌


  به نظرتان مقصر این وضع چه کسی یا چه کسانی می‌توانند باشند!؟. من؟، شما؟ مسئولین ؟ یا شاید همه !!؟. ممکن است شما با من هم فکر باشید یا نباشید. ولی به نظرم همه‌ی ما به نوعی و در اندازه‌های مختلف در ایجاد اینگونه معضلهای اجتماعی مقصر هستیم. کم توجهی و تقریباً بی‌توجهی به فریضه امربه معروف و نهی از منکر از طرف مردم ، کم کاری‌های عیان در بخش مدیریت فرهنگی و رویکردهای شبه لیبرالیستی دولت در این بخش و هزار چیز دیگر باعث شده کار به جایی برسد که مخصوصاً جوانان ما از دین ، تمایل به دینگرایی و از نشانه‌های دینداری دوری کنند. به نظر می‌رسد در این بین وظیفه مسئولین از بقیه سنگینتر است. زیرا آنها ابزار کافی را دارند. ولی متاسفانه شاهد خروجی‌هایی غیر از آنچه باید باشد هستیم. برای مثال ورزشکاران ، هنرمندان و کسانی که به نوعی الگوی جامعه ، مخصوصاً جوانان هستند و از ابزارهای قابل استفاده مسئولین در امر گسترش فرهنگ اسلامی می‌توانند باشند ، با بی‌توجهی و بی‌برنامگی مسئولین به عاملی برای گسترش فرهنگ بی‌حجابی، بدپوششی و کلاً به عاملی برای ترویج فرهنگ غربی تبدیل شده‌اند.
 
  بعد از گذشت 34 سال از انقلاب اسلامی، آقایان هنوز قادر نبوده و نیستند تا شهدامان را، آن هم نه شهدای صدر اسلام!، بلکه شهدای همین روزها، مثل شهید احمدی روشن‌ها را که مطمئناً بهترین الگو مخصوصاً برای جوانانمان هستند را بدون هزینه‌های میلیاردی فوتبالیست‌ها یا سوپر استارهای سینما ، به همراه ناز و اتفارهای آنها، به جامعه معرفی کنند. احساس می‌کنم بسیاری از مسئولین ذی‌ربط در این قضیه به شکلی در انجام وظایف خود کوتاهی می‌کنند و هر نهاد ، سازمان ، ارگان یا هر دستگاه‌ای با وجود بودجه‌ها و نام‌های عریض و طویل، با هزار بهانه من‌درآورده این وظیفه را از گرده خود برمی‌دارد. معلوم نیست این روند تا کی و کجا باید ادامه داشته باشد...

منبع: خبرنگار

99درصدی ها

در این ایام شاهد چند جنبش 99 درصدی در جهان هستیم که همگی آنها حکایت از تغییر معادلات جهانی دارند:

1.جنبش 99 درصدی تسخیر وال استریت در ایالات آمریکا. این جنبش یکی از مظاهر به بن بست رسیدن اقتصاد کاپیتال است. که پیش بینی می شود در بهار شکل گسترده تری به خود بگیرد.

2.جنبش 99 درصدی شیعیان بحرینی علیه خاندان آل خلیفه. یکی از مهمترین علل تاخیر در پیروزی این انقلاب ، بهره گیری رژیم آل خلیفه از نیروهای نظامی عربستان در سرکوب مردم می باشد.

3.جنبش 99 درصدی حمایت ملت سوریه از بشار اسد. این روزها شعار:«الشعب یرید بشّار الأسد» در میادین سوریه طنین انداز شده.

4.به نظرم در آینده ای نه چندان دور شاهد شکل گیری یک جنبش 99 درصدی فراگیر در ایران خواهیم بود: جنبش 99 درصدی اقتصاد اسلامی. معتقدم این جنبش را نسل سوم و چهارم انقلاب که از حوزه و دانشگاه بیرون می آیند ، به حرکت درخواهند آورد. به شرطی که اسیر ساختار حاکم بر اقتصاد کنونی(اقتصاد کاپیتالیستی) نباشند و جهاد اقتصادی از سوی ملت و دولت عملیاتی تر شود.

باید مفاهیمی همچون برکت ، انفاق ، خمس ، حلال و حرام ، اسراف و تبذیر ، عدالت اقتصادی و . . . احیا شوند.

منبع: امت واحده

انتظار یعنی این

افضل اعمال

ناظم، خودکار بیک را به من داد و تشر زد: «چرا حواست را جمع نمی‌کنی؟ من باید وسایلت را بیاورم؟»

مغزی خودکار را که درآوردم، دیدم جواب تست‌ها با کاغذ کوچکی برایم پُست شده! 

سرم را چرخاندم.

چند ردیف آن طرف‌تر بر لبان دوستم ـ که خودکار را به ناظم داده بود ـ لبخندی شیطنت‌آمیز خودنمایی می‌کرد.

برای دیدن سایز واقعی تصویر کلیک کنیدیاد حرف پدرم افتادم: «هر چقدر، کار سخت‌تر باشد، فضیلتش هم بیشتر است.»

در حالی که کاغذ کوچک را پاره می‌کردم زیر لب گفتم: «رفیق! اگر یک کار مثبت از خودمان به دیگران سرایت دادیم، هنر کردیم.

این یعنی انتظار فرج!»[۱]


عدالت
سخنران که وارد شد، مقامات بلند پایه هم به دنبالش وارد شدند. روی صندلی‌های ردیف اول سالن، چند نوجوان نشسته بودند و باقی صندلی‌ها، اگر چه خالی بود، اما به تعداد آ‌قایان نمی‌رسید.

سخنران هنوز شروع به صحبت نکرده بود که مسئول برنامه با دستپاچگی، بچه‌ها را بلند کرد و آقایان را با احترام، جای آنها نشاند.

سخنران مکثی کرد.

روی پیشانی‌اش، گره افتاده بود. میکروفن را روشن کرد و گفت: «آقایانی که جای بچه‌ها نشسته‌اند، مکانشان غصبی است؛ لطفاً روی صندلی‌های ردیف عقب بنشینند.»

بچه‌ها که به جای خودشان برگشتند، سخنران، صحبتش را آغاز کرد. در حالی که باران بوسه‌های آنها از روی دست‌ها به سوی ایشان روانه می‌شد.

راستی، چقدر شنیدن سخنان یکی از منتظران حقیقی گریزان از ظلم و ستم، شیرین بود.[۲]

 

معاد
کلاس شروع شده بود که معلم پرسید: «بچه‌ها، انتظار فرج یعنی چه؟»

هر کسی چیزی گفت تا نوبت به من رسید. گفتم: «آقا اجازه! یعنی معاد.»

معلم گفت: «معاد؟ توضیح بده ببینیم منظورت چیست؟» رفتم پای تخته و این چنین نوشتم:

«انتظار فرج، یعنی:

معرفت امام معصوم و عادل (م)،

عشق به عدالت و ارزش‌های انسانی (ع)،

امید به آینده‌ای روشن و نوید بخش (ا)،

داشتن روحیه تعهد و مسئولیت‌پذیری (د) .

منبع: یوم الفرج

معلم زندگی من !

روز معلم که شد اسامی معلمانم را در ذهنم مرور می کردم که به یاد بیاورم تاثیرگذار ترین معلمم برای من ، معلم کلاس چندم و معلم چه درسی بوده ؟

خوب که ذهنم را زیر رو کردم مطمئن شدم که تاثیر گذار ترین معلمم ، کلاس نداشت اما معلم زندگی بود برای من !

همان که می گفت آدم باش !

همان که اولین بار برایم شعر بابا طاهر می خواند که من حفظ کنم :

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد 

همان کسی که آخرین سال زندگی اش را صرف کرد تا به من خواندن و نوشتن یاد بدهد ، در حالی که بیماری مهلکش هر روز امیدش را به زندگی از بین می برد ، تمام امید ها و شاعرانگی هایش را به من بخشید !

یادش بخیر که تنها کمتر از شش سالم بود که مرا از پنجره ی مدرسه ای مخروبه داخل فرستاد تا کتاب کهنه و مندرس فارسی اول دبستان را بردارم ! تا به من از روی آن ،  خواندن و نوشتن یادم بدهد !

یادش بخیر گلستان سعدی به دستم داد تا برایش بخوانم که مطمئن شود شاگردش خواندن را یادگرفته ، کلیله و دمنه ، بوستان ، دیوان حافظ و ... ارزشمند ترین داراییش بودند که به من می سپرد تا تمرین خواندن کنم ! 

تنها چند روز قبل از اینکه به کلاس اول ابتدایی بروم ، برای همیشه رفت !

آن روز ها می گفتی بخوان !

می گفتم نمی فهمم یعنی چه ؟

می خندیدی و می گفتی بخوان درست می خوانی ، بعداً که مُردم تو می فهمی !

آن روز ها که من هر لحظه سوال تازه ای می پرسیدم و تو در حالی که از درد به خودت می پیچیدی جوابم را می دادی ، در حالی که آخرین جرعه های مرگ را سر می کشیدی من نمی فهمیدم زندگی و مرگ چیست !

وقتی برایم مرگ را تشریح کردی و گفتی همه یک روز می میرند ، یک شب گریه کردم و لج گرفتم که داداشی ، من نمی خواهم بمیرم و تو میخندیدی به این کودکی ام !

کاش بودی و می گفتم داداشی هنوز آدم نشده ام ، اما آن روز که تو می رفتی فهمیدم مرگ یعنی چه ! 

بعد از تو معلمی نتوانست برای من تاثیرگذار باشد چون تنها تو بودی که واقعا بدون هیچ مزدی به من درس دادی ! 

یاد و نامت همیشه برایم زنده است برادرم ، روزت مبارک !

منبع: نوشته

من خندانم !

 

توی اردوگاه همه دور هم نشسته بودیم و گل می‌گفتیم و گل می‌شنیدیم. یکی از بسیجی‌ها وارد جمع ما شد و از مهدی خواست تا روی پیراهنش با خط خوش و درشت چیزی بنویسد. می‌گفت: «هر چی شما دوست دارید بنویسید.»
 
مهدی با خنده گفت: «بله، حتما.»
فهمیدم که شوخی طبعی‌اش گل کرده. مهدی بسیجی را جلوی رویش نشاند و با ماژیک روی پیراهنش نوشت: «مهدی خندان... هاهاها !!
گفت: «نوشتم، پاشو برو.»
آن بسیجی هر چه خواست بداند که روی پیراهنش چه نوشته، مهدی جوابی نداد. گفت: «برو نشون بچه‌ها بده تا از این خط خوش من سرمشق بگیرند!»
او رفت و چند دقیقه بعد دوان دوان برگشت. مانده بود شکایت کند یا بخندند.
" شهید مهدی خندان ، فرمانده تیپ یکم عمار ، لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)"
 
منبع: طلائیه

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم

طنین انداز شده صدای اذان در صحن و سرایت ...

السلام و علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع) ، السلام علیک یا امام رئوف ،ایها الشمس الشموس

،ایها المدفون  بارض الطوس

مشهد است اینجا؛

مشهد الرضا،

و من و تو زائر حرم رضوی ...

من یکی هستم از هزاران

نه ! که از میلیون ها

 میلیون ها نفری که هر سال پر می کشند به شوق دیدار شهید و شاهدو معشوق این دیار

که رضایش می خوانند و مأمنش در قلب مشهد است

نه که او در قلب مشهد جای گرفته باشد

مشهد به دور او حلقه زده ؛

پس هر کجای مشهد که باشی

تا حرم فاصله ای نداری

من از باب الرضا وارد می شوم

تو از باب الجواد

ما از ورودی شیخ طوسی میشتابیم

شما از ورودی شیخ حر عاملی

و آنها می آیند از ورودی طبرسی

فرقی ندارد از کدام طرف می آیی

و از کدام دروازه وارد می شوی

از همه طرف گستره حرم روبروی توست

چه اشتیاقی دارد زائر برای پیوستن به تو

دلش پر می کشد اما ، پایش نمی رود!

نگاه می اندازد به آن همه عظمت و می گوید:

خداوندا ... به من اجازه می دهی پا پیش بگذارم؟

یا رسول الله به من  اجازه می دهی؟

اجازه می دهند ملائک؟

و قلبش مطمئن است از جواب پیش آمدن به سمت رضا

یا سریع الرضا

به حق رضا

رضا مرا پذیرا باشد

«ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِينَ»

 

منبع: بابام میگه ...

شرمنده ایم ، فقط همین !

شهدا شرمنده ايم...
از خاك تا افلاك يك پرواز بود؛دل كندن از خاك و دل سپردن به افلاك،بهاي اين پرواز دادن جان بود،دادن جواني ،دادن خون بود.

پرستوهاي زيادي اين كوچ عاشقانه را برگزيدند و سينه سپر كردند و دينار زندگي را به قيمت ديدار پرداختند و رفتند...

حال ما مانده ايم؛ و حسرت يك قطره اخلاص از درياي زلال و بي كران اخلاصشان.

شهدا كه پر كشيدند،اخلاص هم از ميان لشكر مخلص خدا رفت.

شهدا شرمنده ايم!

شرمنده ايم كه امانتدار اخلاصي كه در مدرسه ي عشق به ما سپرديد نبوديم.

شرمنده ايم كه اخلاصِ جمله ي "بسيج لشكر مخلص خداست."را گم كرديم.

شرمنده ايم كه عطر گلزارتان از مشاممان رخت بربست و ما حتي به بدرقه اش نرفتيم.

شرمنده ايم كه يادمان رفت نامتان با وضوي شناخت بايد ذكر زبانمان شود نه اينكه هر روز چندين بار نامتان را بر زبان مي آوريم فقط به خاطر كوچه و خيابان و جاهايي كه به نامتان كرديم،به نامتان كرديم تا فراموشتان نكنيم،اما فقط نام كوچه و خيابان را به ذهن سپرديم، نه شما را...

شرمنده ايم كه اداي دين ما به شما و خانواده تان،شد سهميه ي دانشگاه.

حاج همت! شرمنده ايم كه بزرگي نامت،بزرگي بزرگراهي،با بزرگترين ترافيك تهران شد،شرمنده ايم كه نمي دانستيم اهميت بزرگي همت تو،با بزرگي خياباني كه به نامت مي كنيم ثابت كردني نيست، يادمان رفت ياد سردار خيبر،خزان زندگيمان را بهار مي كند.

حاج احمد! شرمنده ايم كه يادمان رفت بپرسيم چه بر سر تو آمد؟!

شرمنده ايم كه فيلم "دموكراسي تو روز روشن" تو روز روشن اكران شد و كسي مظلوميت شما را فرياد نزد.

شرمنده ايم كه در فتنه ي 88،خيلي از نامردان به شما تهمت زدند،از خانواده هايتان سوء استفاده كردند و نام شهيد را بر هر منافق كشته شده اي گذاشتند.

شهداي 8 ماه دفاع مقدس! شرمنده ايم كه وقت نكرديم سر مزارتان فاتحه اي بخوانيم،شرمنده ايم كه بنا بر مصلحت،حرفي از شما در رسانه ها نمي زنيم.

شرمنده ایم ...

منبع: طلائیه

چند قطره اشك

یکی از سوزناک ترین روضه هایی که دل هر شیعه ای را خون می کند روضه حضرت فاطمة الزهرا(س) است.روضه زیر دهان خیلی از آدمها را می بندد مخصوصا آنهایی که می گویند ماجرای آتش زدن، سیلی زدن و... سندیت ندارد. در کتاب ارزشمند بحارالانوار، جلد8 صفحه221 و کتابهای دیگر اینطور آمده که:

«پس از آنکه دشمنان اهل بیت(ع) به دستور خلیفه دوم رفتند و هیزم آوردند و در خانه امیرالمؤمنین(ع) همان خانه ای که بارها در آنجا به پیامبر آیات قرآن نازل می شد را آتش زدند!!! خلیفه دوم در نامه ای به معاویه این چنین می نویسد:

فاطمه به من گفت: ای دشمن خدا و ای دشمن رسول خدا و ای دشمن امیرالمؤمنین؛ هماندم دستش را از در بیرون آورد که مرا از ورود به خانه باز دارد، من او را دور نموده و با شدت، در را فشار دادم و با تازیانه بر دست های او زدم. از شدت درد؛ ناله و فریادش بلند شد و گریست و گریه وناله اش آنچنان جانسوز بود که نزدیک بود دلم نرم شود و از آنجا منصرف شوم و برگردم؛ به یاد کینه های علی و حرص او در ریختن خون بزرگان(مشرک) افتادم و با پای خود لگد بر در زدم، ولی او همچنان در را محکم نگه داشته بود که باز نشود، وقتی که لگد بر در زدم، صدای ناله فاطمه بلند شد و فریادی زد که پنداشتم مدینه زیر و رو شد.

در آن حال فاطمه می گفت: "یا ابتا یا رسول الله..." در این حال دریافتم که فاطمه در اثر درد شدید به دیوار پشت در تکیه داده است؛ در خانه را به شدت فشار دادم، در باز شد وقتی که وارد خانه شدم، فاطمه با همان حال روبروی من ایستاد، ولی شدت خشم مرا به گونه ای کرده بود که گویی پرده ای در برابر چشمم افتاده است. آنگاه آنچنان از روی مقنعه سیلی به صورت فاطمه زدم که گوشواره از گوشش به در آمد و بر زمین پخش شد.»             

منبع: دریچه نو

نفسم ...

نفسم می گیرد

در هوایی که نفس های تو نیست...

سگ ها و آدم ها!

من تا ابتدای نوجوانی را در شهر کوچکی در نزدیکی رشت زندگی کرده ام . توی محل ما هیچ خانه ای دیوار نداشت و هر خانه وسط یک باغ بود. کلاس اول که رفتیم تنها ما دور خانه مان دیوار کشیدیم. اما بقیه خانه ها همچنان بدون دیوار و حصار ماند تا همین سالها. توی کوچه ما سه تا عموی من، یک عمه و پدر بزرگ خانه داشتند. یک همسایه روبرویی هم داشتیم که می شد دایی پدرم و پسرش که توی حیاط خانه پدرش، خانه داشتند.  مردم یک محل دیگر هم از جاده ای که یک وقتی زمین های پدر بزرگ من بود رد می شدند.
ما اگرچه طبق تقسیمات شهرداری جز شهر بودیم اما بافت محله ما هم چنان روستایی بود. خانه ها همه مرغ و خروس داشتند. اردک هم داشتیم. مدرسه هم که می رفتیم جای اینکه از جاده ها برویم از میان مزارع برنج پدربزرگ میان بر می زدیم.
هر خانه ای گاو هم داشت و گوساله و بازی ما بچه ها سر و کله زدن با این جانوران خانگی بود. غاز هم داشتیم. پدر بزرگ بوقلمون هم داشت تا وقتی که یکی از بوقلمون ها یکی از مرغ ها را کشت. و بعد پدر بزرگ همه بوقلمون ها را سر زد.
گربه ها هم توی حیاط های روستایی ما میچرخیدند. لاک پشت ها و مار ها و قورباقه ها و ماهی ها توی جوی های آب می چرخیدند. بارها و بارها وقت شن بازی تخم های لاک پشت و مار را پیدا کردیم و نمی دانستیم که اینها تخم مارند یا لاک پشت و بحث علمی میکردیم که اینها که گردند لاک پشتی اند و آنها که درازند مال مارند.
توی بعد از ظهر های تابستان یا به عبارتی زواله که همه می خوابیدند ما خواب نداشتیم و پا برهنه می دویدیم توی کوچه و باغ و بعضی وقتها یک هو میدیدی انگار پا گذاشته ای روی یخ و نگاه میکردی می دیدی که پا گذاشته ای روی مار.
من فقط پا گذاشته ام روی مار هیچ وقت مار را با دست نگرفتم اما برادر بزرگم نترس بود مارها را با دست می گرفت و نشان ما میداد. خاله ام هم مار را با دست می گرفت. فقط یک بار که رفته بودم روی درخت دست گذاشتم روی یک چیز سرد و سرم را که بالا آوردم دیدم مار است.و از همان بالا خودم را پرت کردم پایین.
گاو هم داشتیم، یادم هست وقتی گوساله مان کور به دنیا آمد و پدرم گاو و گوساله را با هم به قصاب فروخت چقدر دلگیر شدم.
سگ ها هم توی مزرعه ها و رو تپه ها لانه داشتند. بعضی خانه ها هم سگ داشتند. ما هیچ وقت سگ نداشتیم. اما پسر عمو هایم داشتند. سجاد پسرِ پسر داییِ پدر هم سگ داشت. تفریح کودکی ما تعلیم سگ بود. سجاد گرگی (اسم سگش بود) را دست آموز کرده بود و می گفت بنشین یا پاشو و ما کیف می کردیم که کسی رد شود و جلوی او به گرگی بگوییم پاشو و وقتی رنگ ترس توی چشم طرف رویت شد بگوییم بنشین.
توله سگ زیاد دیده ام. زایمان سگ ها را هم دیده ام. فراوان با سگ ها بازی کرده ام و فراوان از دستشان در رفته ام.
در تمام این سالها هنوز همان شوق کودکی نسبت به جانوران در دل من هست. ما مجاز نبودیم سگ ها را وارد حریم خانه هایمان کنیم. سگ ها تنها تا پای ایوان مجاز بودند بیایند. در بعضی خانه های روستایی تر که سبک خانه ها قدیمی مانده بود پای پله ها یک در کوچک بود تا ارتفاع یک متر اسمش “سگ در” بود و ساخته بودند تا مبادا سگی بی حیایی کند و پا توی خانه بگذارد. آموخته بودیم که بعد از بازی با سگ ها باید دست ها را شست. سگ خیس را نباید دست زد. نباید لباس ها را به سگ مالید. سگ ها دوست داشتنی و محترم بودند. در کنار ما هم بودند اما جایشان معلوم بود. جای خوابشان جای غذا خوردنشان حتی جای قضای حاجتشان هم معلوم بود. اما توی خانه نبودند. دور بودند.
حالا چرا این حرف ها را زدم ؟
پریروز که داشتم می رفتم یکی داشت دور میزد و خیابان را بند آورده بود. من کنار دو سه تا خانم منتظر بودم که خانم راننده دورش را تمام کند و راه باز شود و برویم. که یکی از خانم ها گفت: “ایشه سگشو ببین!” در نگاه اول چیزی ندیدم اما بعد که دوباره نگاه کردم دیدم روی صندلی چرمی سیاه صندلی عقب یک سگ سیاه چرک آلود محو شده و فقط چشم هایش معلوم بود.
باور کنید تقریبا حالم گرفته شد. اصلا حالم بهم خورد.
آقا و خانوم محترمی که علاقه مندی تان به حیوانات فراوان است و می خواهید از آنها نگه داری کنید . باور کنید من هم به اندازه شما حیوانات را دوست دارم. باور کنید من هم حیوان داشته ام و از علاقه انسان به این موجودات دوست داشتنی مطلع هستم.
اما یک خواهش کوچک دارم اگر مثل ما معتقد نیستید که خانه ها حریم دارند و تویشان نمی شود هر کس و هر چیزی را راه داد. اگر به نجاست سگ اعتقادی ندارید. لااقل در انتخاب حیوانات خانگی کمی سلیقه به خرج دهید و رعایت بهداشت کنید. باور کنید جای دوری نمی رود.


منبع: چهاردیواری

دم گرم تو ...

ای که امکان بهار و آبی

بی اشارات دو چشم تو زمین می پوسد!

تو چنانی که بهار

از دم گرم تو بر می خیزد!


منبع: باران عدل