نقاره های گنبد طلا....

چرا هروقت نقاره هات به صدا در می آید دلم می لرزه ،نمیدونم !!!

جرا هروقت نقاره هات به صدا در می آ ید اشکم جاری میشه ،نمی دونم !!!

 میدونی .... یه حس عجیبیه ... یه صدای خاصیه که انگار یه عمر دنبالش بودمو اینجا پیداش کردم .خیلی از آهنگا هست آدما یاد خیلی چیزا وخیلی کسا میندازه اما یه کمبودی توی صدا هام بود ،دلم دنبال یه صدایی میگشت که

هم غم داشته باشه هم شادی

هم بوی همه کسو بده هم بوی بی کسی

هم بوی درد بده هم بوی درمان

هم آرامش بم بده هم دلمو بی قرار کنه

هم عاقلم کنه وهم دیوونه

هم عارفم کنه وهم عاشق ...

میدونی ...

دلم خیلی وقت بود دنبال یه صدا میگشت که همه ی نگفته هارو بگه ، حرف دلارو بشه از بین تارو پود ملودی هاش کشید بیرون ،حرف دل مادری که دختر بچه 4 سالشو 1 ساله که بسته به پنجره فولادتو هر روز به این امید چشماشو باز میکنه که نقاره هات برای شفای دخترش به صدا دربیان،حرف دل پدری که اجاره خونش چند ماهه عقب افتاده و اومده اینجا از شرمندگیش جلوی خونوادش برات میگه از وقتایی که سرشو انداخته پایینو آروم گریه کرده وقتی دیده سر سفرش جز نون ویه غذای ساده نیست،حرف دل پیرزنی که از دار دنیا 1 پسر داره و اونم بخاطر عقب افتادن قسطای ماشینیش وشکایت کردن ضامنش افتاده تو زندان،حرف دل پسری که عاشق شده اما هیچی نداره پا پیش بزاره ، حرف دل پدر دل سوخته ای که پسر ورزشکارش اسیر دام اعتیاد شده و هر روز جلوی چشماش ذره ذره آب میشه حرف دل کسایی که میان اینجا و ظهور آقاشونو ازت می خوان و صبرشون دیگه لبریز شده ،حرف دل کسایی که خسته شدن از تاریکیو و اینجا دنبال یه روزنه ی امید می گردن ....،حرف دل کسایی که ...

چه جوریه که همه ی این حرفا توی این صدا خلاصه شده نمیدونم !!!

چه جوریه که این همه اشکو ناله وخواهش توی این صدا پنهان،نمیدونم!!!

و قشنگترین منظره ی دنیا وقتیه که صدای نقاره هات توی صحن انقلابت میپیچه و اشک چشم کسی که خسته از همه جا به ایوون طلات تکیه داده بی اختیار روی گونه هاش میریزه ...

اینجا چقدر راحت میشه گریه کرد ،دیگه کسی از بی کسی هاش خجالت نمیکشه !چقدر راحت میشه داد زدو عقده های دلو باز کرد،چقدر توبه کردن اینجا آسونه چقدر خدایی شدن اینجا نزدیکه چقدر بال درآوردنو پرواز کردن اینجا ممکن!!!اینجا همه مثل همن ...شاه وگدا ،هردوتاشون در مقابل تو واین جلال وشکوهت پیشانی عجز به زمین ساییدن !

آخ که اینجا واقعا بهشته ...

و صدای نقاره هات ...

و اون صدا ،تنها اون صداست که منو مست خدایی شدن میکنه ...

**********************************

منبع :وبلاگ کبوتر حرم

ادامه نوشته

تماشای تو تمامی ندارد !


آقــــا جــان
دلـم ...

نــه هـوای گنـبـد طلـایـی تـان را

نـه هـوای صـحـن و رواق هـای تـان را

نـه هـوای مـسجـد گـوهـر شادتـان را

نـه هـوای نـقـاره خـانـه تـان را

کـه هـوای خــود ِخــودتـان را کـرده اسـت …

آنجـا کـه بـگـویم :

* الـسلـامُ عَـلَیـکَ یــا عَلـیَّ بـنَ مـوسـی ، اَیُّـهَـا الـرّضــا *

و شمـا بـشنـویـد و جـوابـم را بـدهـیـد !!

کـه : اَنــتـَــ تـَسمَـعُ کَلـامــی ، وَ تــرّدُ سَلـامـی …

اُطـلُبنــی ...



+ امام رئوفم دل تنگم ... خیلی دلتنگم ... خودت به داد دلم برس ...


منبع : یا لثارات الحسین

تشییع پیکر پاک دو شهید گمنام در لاهیجان

به گزارش خبرنگار ۸دی، مردم همیشه در صحنه استان گیلان به ویژه شهرستان لاهیجان پیکر پاک دو تن از فرزندان ۱۶ و ۱۹ ساله روح الله را روز یکشنبه 25 فروردین همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا(س) بر روی دستان خود از سمت میدان پاسداران لاهیجان به سمت دانشگاه آزاد اسلامی واحد این شهرستان تشییع کردند.

shahid gomnam (9)shahid gomnam (10)shahid gomnam (6)

رمضان کریم



آرزویی کن ...
گوشهای خدا پر از آرزوهاست و دستهایش پر از معجزه،
آرزویی کن ...
شاید کوچکترین معجزه اش، بزرگترین آرزوی تو باشد.
واما توبه کردن، در این ماه را از تمامی بی معرفتی هایی که نسبت به خدا داشتی، در محفلی که برای خودت سحر هنگام بوجود می آوری فراموش نکن، که شاید این آخرین ماه رمضان و فرصت بخشش تو باشد...
دستهایت را به آسمان بگیر و دعایی کن،
مستجاب می شود...

منیع: امین مهاجری

میانمار کجاست!؟

میانمار کجاست؟!

جایی هست که چندین هزار مسلمان بی گناه، اعم از کودکان و زنان توسط بوداییان قتل عام می شوند...

که دستان عناصر غربی و صهیونیست را می توان دید...

ببینید(18+): میانمار ، میانمار

بخوانید: میانمار

دل نوشت:

مولای من جهان پر از آشوب است
از کجا بگویم ...
از که بگویم...
بحرین
عربستان
حال میانمار ...........
میدانم میبینی و اشک میریزی.........برای مظلومیت دین خدا


منبع: امیر محمدپور

طغیان و گناهان صغیره


طغیان

گاهی می شود که ما خوبی ها و داشته هایمان را از خود می دانیم، و دریغ که این طغیانست.
غافلیم از اینکه ما در قدم به قدم زندگی خود محتاج تدبیر خداییم، و باید نعمت ها و داشته هایمان را از خدا و تدبیر او بدانیم، زیرا تنها اینچنین است که از تکبر دور می مانیم و دچار عُجب نمی شویم.

گاهی خداوند انسان را به گناه های صغیره مبتلا می کند!، تا او دچار خودبزرگ بینی نشود و خود را بشکند در برابر عظمت باری تعالی، البته این مسئله «جبری» نیست، بلکه تنها شاید خداوند از قدرت خود برای بازدارندگی استفاده نکند، چرا که خطر عُجب و تکبر به مراتب بزرگ تر است از یک گناه کوچک یا به فرض قضا شدن نماز.

مادامی که از ولایت و سرپرستی خداوند دور بمانیم، در برابر سیئات و پلیدی ها بی اراده خواهیم شد.

تنها تدبیر خداوند است که مارا محفوظ نگه می دارد و اگر از سرپرستی و ولایت او خارج شویم، نفس سرکش و شیاطین، ما را به همراه خود تا اعماق ضلالت فرو خواهند برد.

منبع:  معنا

بهره ها نصیب ما، رنج ها از آن تو...

گفت : امام غائب با ما چه رابطه ای دارد؟

گفتم : پس از شناختن پیامبر غایب چگونه از بهره امام غائب می پرسی؟

مگر نشنیده ای که حضرت خضر فرمود: زیر آن دیوار گنج دو کودک یتیم پنهان بود که پدری نیکوکار داشتند؛ دیوار را تعمیر کردم تا دست نا اهلی به گنج آنان نرسد.(کهف 82)

چه بسا آن دو کودک ، تا پایان عمر، در عین بهره وری از آن میراث عظیم هرگز به خضر نیاندیشیده باشند. هم چنین آن کشتی نشینان نیز هرگز با خبر نشده باشند که به لطف خضر امکان ادامه زندگیشان فراهم گردید.(کهف 79)

پدر مهربانم مهدی !

مَثَل تو مَثَل خضر است و مَثَل ما مَثَل آن کودکان

بهره ها نصیب ماست، رنج ها از آن تو!

بی وفاییمان را ببخش پدر...

منبع : آرمانشهر

من و جوان حاجت روا

خواهر امام رشت

   دیشب بعد از مدتها ، شاید یک سال ، به زیارت حرم خـواهر امام رضا رفته بودم . کنار ضریح مطهر خـانم بودم و زیر لب نجوا می‌کردم که دیدم جوانی آمد کنارم و ضریح را گرفت. درست نمی‌توانست صحبت کند. زبانش کلمات را درست تلفظ نمی‌کرد. با همون حالش اول یک پانصد تومنی انداخت درون ضریح و سپس با همان لهجه‌ی گیلکی شروع کرد به سخن گفتن. تقریبا با صدایی بلند می‌گفت: خــانم ، به دادم برس ، حدود چند ماهه است که بیکارم. به خدا میخواهم نان حلال برای زن و بچه‌هایم ببرم. نگذار دستم را جلوی برادرانم دراز کنم ... 

  هنوز حرفها ، یا بهتر بگوییم درد دلهایش به پایان نرسیده بود که ، یکدفعه کسی صدایش کرد. پیر مردی بود 60 - 70 ساله. پیرمرد به جوان گفت: چکار میتوانی بکنی!؟ چکارهایی بلدی!؟.

  خلاصه ، هنوز یک دقیقه هم از عرض حاجت جوان نگذشته بود که من شاهد بودم حاجت روا شد. از آن زمان بود که حالم بسیار متحول شد. احساس کردم این پیامی بود برای مـن ...

دل‌نوشت: این روزها خیلی خوب فهمیده ام که ،
غم بالای غم‌ها بسیار است ... ؛
پس ، غم مــخـور ...

منبع :خبرنگار 

عشق به خوبی ها



دریافت جزوه ی اشعه ای از خورشید در قالب word

منبع: باران عدل

سفر هر كه را دیده‌ام برده است

اگر راننده را به حساب نیاوریم، تنها مسافر بیدار اتوبوس من بودم. خیره شده بودم به تاریکی متحرکی که جاده و اتوبوس را فراگرفته بود. نمی‌توانستم چشم‌هایم را ببندم، نمی‌توانستم از این منظره فرار دل بكنم. دورترها جایی در نزدیكی خط افق چراغ‌های شهری غریبه سوسو می‌زدند؛ مثل یک مشت سکه‌ی طلایی روی مخمل سیاه. انگار کسی شب را سکه‌دوزی کرده بود.

ماشین‌ها را می‌دیدم که روی جاده‌های موازی می‌لغزند و شتاب می‌گیرند و ناپدید می‌شوند؛ مثل اشباحی که به دل مرطوب مه کشیده‌ شوند. چشم به جاده دوخته بودم و آرام زمزمه می‌کردم:

سفر هرکه را دیده‌ام برده است
سفر هیچ کس را نیاورده است
 

خلیج فارس

یکشنبه ، دهم اردیبهشت ، بیست و نهم آپریل روز ملی خلیج فارس است .

به افتخار این روز و مصادف شدن آن با خرافه گویی های شیخ امارات ، اتحاد و همدلی همه مردم ایران را شاهد هستیم که چگونه در شبکه های مجازی آن را به رخ اعراب و مستکبرین جهان میرسانند

مردمی که وقتی صحبت از آب و خاک ایران و تمامیت ارضی سرزمینشان می شود ، با هر نوع تفکری و هر گرایش فکری سیاسی ، حمایت خود را از ایران و ایرانی اعلام می کنند

در اینجا چیزی جز دست مریزاد به این مردمان خوب و پاک نمی توانم بگوییم.

منبع: شهر من لاهیجان

انتظار یعنی این

افضل اعمال

ناظم، خودکار بیک را به من داد و تشر زد: «چرا حواست را جمع نمی‌کنی؟ من باید وسایلت را بیاورم؟»

مغزی خودکار را که درآوردم، دیدم جواب تست‌ها با کاغذ کوچکی برایم پُست شده! 

سرم را چرخاندم.

چند ردیف آن طرف‌تر بر لبان دوستم ـ که خودکار را به ناظم داده بود ـ لبخندی شیطنت‌آمیز خودنمایی می‌کرد.

برای دیدن سایز واقعی تصویر کلیک کنیدیاد حرف پدرم افتادم: «هر چقدر، کار سخت‌تر باشد، فضیلتش هم بیشتر است.»

در حالی که کاغذ کوچک را پاره می‌کردم زیر لب گفتم: «رفیق! اگر یک کار مثبت از خودمان به دیگران سرایت دادیم، هنر کردیم.

این یعنی انتظار فرج!»[۱]


عدالت
سخنران که وارد شد، مقامات بلند پایه هم به دنبالش وارد شدند. روی صندلی‌های ردیف اول سالن، چند نوجوان نشسته بودند و باقی صندلی‌ها، اگر چه خالی بود، اما به تعداد آ‌قایان نمی‌رسید.

سخنران هنوز شروع به صحبت نکرده بود که مسئول برنامه با دستپاچگی، بچه‌ها را بلند کرد و آقایان را با احترام، جای آنها نشاند.

سخنران مکثی کرد.

روی پیشانی‌اش، گره افتاده بود. میکروفن را روشن کرد و گفت: «آقایانی که جای بچه‌ها نشسته‌اند، مکانشان غصبی است؛ لطفاً روی صندلی‌های ردیف عقب بنشینند.»

بچه‌ها که به جای خودشان برگشتند، سخنران، صحبتش را آغاز کرد. در حالی که باران بوسه‌های آنها از روی دست‌ها به سوی ایشان روانه می‌شد.

راستی، چقدر شنیدن سخنان یکی از منتظران حقیقی گریزان از ظلم و ستم، شیرین بود.[۲]

 

معاد
کلاس شروع شده بود که معلم پرسید: «بچه‌ها، انتظار فرج یعنی چه؟»

هر کسی چیزی گفت تا نوبت به من رسید. گفتم: «آقا اجازه! یعنی معاد.»

معلم گفت: «معاد؟ توضیح بده ببینیم منظورت چیست؟» رفتم پای تخته و این چنین نوشتم:

«انتظار فرج، یعنی:

معرفت امام معصوم و عادل (م)،

عشق به عدالت و ارزش‌های انسانی (ع)،

امید به آینده‌ای روشن و نوید بخش (ا)،

داشتن روحیه تعهد و مسئولیت‌پذیری (د) .

منبع: یوم الفرج

معلم زندگی من !

روز معلم که شد اسامی معلمانم را در ذهنم مرور می کردم که به یاد بیاورم تاثیرگذار ترین معلمم برای من ، معلم کلاس چندم و معلم چه درسی بوده ؟

خوب که ذهنم را زیر رو کردم مطمئن شدم که تاثیر گذار ترین معلمم ، کلاس نداشت اما معلم زندگی بود برای من !

همان که می گفت آدم باش !

همان که اولین بار برایم شعر بابا طاهر می خواند که من حفظ کنم :

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد 

همان کسی که آخرین سال زندگی اش را صرف کرد تا به من خواندن و نوشتن یاد بدهد ، در حالی که بیماری مهلکش هر روز امیدش را به زندگی از بین می برد ، تمام امید ها و شاعرانگی هایش را به من بخشید !

یادش بخیر که تنها کمتر از شش سالم بود که مرا از پنجره ی مدرسه ای مخروبه داخل فرستاد تا کتاب کهنه و مندرس فارسی اول دبستان را بردارم ! تا به من از روی آن ،  خواندن و نوشتن یادم بدهد !

یادش بخیر گلستان سعدی به دستم داد تا برایش بخوانم که مطمئن شود شاگردش خواندن را یادگرفته ، کلیله و دمنه ، بوستان ، دیوان حافظ و ... ارزشمند ترین داراییش بودند که به من می سپرد تا تمرین خواندن کنم ! 

تنها چند روز قبل از اینکه به کلاس اول ابتدایی بروم ، برای همیشه رفت !

آن روز ها می گفتی بخوان !

می گفتم نمی فهمم یعنی چه ؟

می خندیدی و می گفتی بخوان درست می خوانی ، بعداً که مُردم تو می فهمی !

آن روز ها که من هر لحظه سوال تازه ای می پرسیدم و تو در حالی که از درد به خودت می پیچیدی جوابم را می دادی ، در حالی که آخرین جرعه های مرگ را سر می کشیدی من نمی فهمیدم زندگی و مرگ چیست !

وقتی برایم مرگ را تشریح کردی و گفتی همه یک روز می میرند ، یک شب گریه کردم و لج گرفتم که داداشی ، من نمی خواهم بمیرم و تو میخندیدی به این کودکی ام !

کاش بودی و می گفتم داداشی هنوز آدم نشده ام ، اما آن روز که تو می رفتی فهمیدم مرگ یعنی چه ! 

بعد از تو معلمی نتوانست برای من تاثیرگذار باشد چون تنها تو بودی که واقعا بدون هیچ مزدی به من درس دادی ! 

یاد و نامت همیشه برایم زنده است برادرم ، روزت مبارک !

منبع: نوشته

من خندانم !

 

توی اردوگاه همه دور هم نشسته بودیم و گل می‌گفتیم و گل می‌شنیدیم. یکی از بسیجی‌ها وارد جمع ما شد و از مهدی خواست تا روی پیراهنش با خط خوش و درشت چیزی بنویسد. می‌گفت: «هر چی شما دوست دارید بنویسید.»
 
مهدی با خنده گفت: «بله، حتما.»
فهمیدم که شوخی طبعی‌اش گل کرده. مهدی بسیجی را جلوی رویش نشاند و با ماژیک روی پیراهنش نوشت: «مهدی خندان... هاهاها !!
گفت: «نوشتم، پاشو برو.»
آن بسیجی هر چه خواست بداند که روی پیراهنش چه نوشته، مهدی جوابی نداد. گفت: «برو نشون بچه‌ها بده تا از این خط خوش من سرمشق بگیرند!»
او رفت و چند دقیقه بعد دوان دوان برگشت. مانده بود شکایت کند یا بخندند.
" شهید مهدی خندان ، فرمانده تیپ یکم عمار ، لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)"
 
منبع: طلائیه

شرمنده ایم ، فقط همین !

شهدا شرمنده ايم...
از خاك تا افلاك يك پرواز بود؛دل كندن از خاك و دل سپردن به افلاك،بهاي اين پرواز دادن جان بود،دادن جواني ،دادن خون بود.

پرستوهاي زيادي اين كوچ عاشقانه را برگزيدند و سينه سپر كردند و دينار زندگي را به قيمت ديدار پرداختند و رفتند...

حال ما مانده ايم؛ و حسرت يك قطره اخلاص از درياي زلال و بي كران اخلاصشان.

شهدا كه پر كشيدند،اخلاص هم از ميان لشكر مخلص خدا رفت.

شهدا شرمنده ايم!

شرمنده ايم كه امانتدار اخلاصي كه در مدرسه ي عشق به ما سپرديد نبوديم.

شرمنده ايم كه اخلاصِ جمله ي "بسيج لشكر مخلص خداست."را گم كرديم.

شرمنده ايم كه عطر گلزارتان از مشاممان رخت بربست و ما حتي به بدرقه اش نرفتيم.

شرمنده ايم كه يادمان رفت نامتان با وضوي شناخت بايد ذكر زبانمان شود نه اينكه هر روز چندين بار نامتان را بر زبان مي آوريم فقط به خاطر كوچه و خيابان و جاهايي كه به نامتان كرديم،به نامتان كرديم تا فراموشتان نكنيم،اما فقط نام كوچه و خيابان را به ذهن سپرديم، نه شما را...

شرمنده ايم كه اداي دين ما به شما و خانواده تان،شد سهميه ي دانشگاه.

حاج همت! شرمنده ايم كه بزرگي نامت،بزرگي بزرگراهي،با بزرگترين ترافيك تهران شد،شرمنده ايم كه نمي دانستيم اهميت بزرگي همت تو،با بزرگي خياباني كه به نامت مي كنيم ثابت كردني نيست، يادمان رفت ياد سردار خيبر،خزان زندگيمان را بهار مي كند.

حاج احمد! شرمنده ايم كه يادمان رفت بپرسيم چه بر سر تو آمد؟!

شرمنده ايم كه فيلم "دموكراسي تو روز روشن" تو روز روشن اكران شد و كسي مظلوميت شما را فرياد نزد.

شرمنده ايم كه در فتنه ي 88،خيلي از نامردان به شما تهمت زدند،از خانواده هايتان سوء استفاده كردند و نام شهيد را بر هر منافق كشته شده اي گذاشتند.

شهداي 8 ماه دفاع مقدس! شرمنده ايم كه وقت نكرديم سر مزارتان فاتحه اي بخوانيم،شرمنده ايم كه بنا بر مصلحت،حرفي از شما در رسانه ها نمي زنيم.

شرمنده ایم ...

منبع: طلائیه

چند قطره اشك

یکی از سوزناک ترین روضه هایی که دل هر شیعه ای را خون می کند روضه حضرت فاطمة الزهرا(س) است.روضه زیر دهان خیلی از آدمها را می بندد مخصوصا آنهایی که می گویند ماجرای آتش زدن، سیلی زدن و... سندیت ندارد. در کتاب ارزشمند بحارالانوار، جلد8 صفحه221 و کتابهای دیگر اینطور آمده که:

«پس از آنکه دشمنان اهل بیت(ع) به دستور خلیفه دوم رفتند و هیزم آوردند و در خانه امیرالمؤمنین(ع) همان خانه ای که بارها در آنجا به پیامبر آیات قرآن نازل می شد را آتش زدند!!! خلیفه دوم در نامه ای به معاویه این چنین می نویسد:

فاطمه به من گفت: ای دشمن خدا و ای دشمن رسول خدا و ای دشمن امیرالمؤمنین؛ هماندم دستش را از در بیرون آورد که مرا از ورود به خانه باز دارد، من او را دور نموده و با شدت، در را فشار دادم و با تازیانه بر دست های او زدم. از شدت درد؛ ناله و فریادش بلند شد و گریست و گریه وناله اش آنچنان جانسوز بود که نزدیک بود دلم نرم شود و از آنجا منصرف شوم و برگردم؛ به یاد کینه های علی و حرص او در ریختن خون بزرگان(مشرک) افتادم و با پای خود لگد بر در زدم، ولی او همچنان در را محکم نگه داشته بود که باز نشود، وقتی که لگد بر در زدم، صدای ناله فاطمه بلند شد و فریادی زد که پنداشتم مدینه زیر و رو شد.

در آن حال فاطمه می گفت: "یا ابتا یا رسول الله..." در این حال دریافتم که فاطمه در اثر درد شدید به دیوار پشت در تکیه داده است؛ در خانه را به شدت فشار دادم، در باز شد وقتی که وارد خانه شدم، فاطمه با همان حال روبروی من ایستاد، ولی شدت خشم مرا به گونه ای کرده بود که گویی پرده ای در برابر چشمم افتاده است. آنگاه آنچنان از روی مقنعه سیلی به صورت فاطمه زدم که گوشواره از گوشش به در آمد و بر زمین پخش شد.»             

منبع: دریچه نو

امیدبخش ترین آیه قرآن مجید

در تفسیر فرات از بشر ابن شریح نقل شده که می‌گوید: روزی از امام باقر (ع) پرسیدم که امید بخش‌ترین آیه قرآن کدام آیه است؟ حضرت فرمودند: اطرافیان شما در این باره چه نظری دارند؟

گفتم: آنها معتقدند آیه «قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمت الله»؛ «ای بندگان من که بر نفس خویش اسراف کرده اید از رحمت خدا نا امید نباشید» امیدوار کننده ترین آیه قرآن است.

حضرت فرمود: اما ما اهل بیت چنین نظری نداریم. پرسیدم پس نظر شما در این مورد چیست؟ فرمودند: آیه «و لسوف یعطیک ربک فترضی»يعني «و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی» امید بخش ترین آیه قرآن است و منظور از آن شفاعت است.

سپس ادامه دادند: یکی از دلایل ترجیح این آیه این است که در آیه مورد نظر شما شرط برخورداری از آن رحمت واسعه، توبه و تسلیم و عمل نیک اعلام شده است، اما در آیه مربوط به شفاعت، هیچ قید و شرطی جز رضایت پیامبر مهربانی و رحمت وجود ندارد.

منبع: الیت 10

12فروردین 1358

یوم الله ۱۲فروردین،  انتخاب جمهوری اســلامی ایــــران

مردم خواستند و توانستند. کشتی نوح بر ساحل نجات نشست و این گلستان سرسبز و خرم ابراهیم خلیل است که در دل آتش نمرود به پا گشته. از 15 خرداد، دی، 17 شهریور گذشتیم و به 22 بهمن رسیدیم و همین طور آمدیم تا 12 فروردین.

برای دیدن سایز واقعی تصویر کلیک کنیدهمه آمدند. همه آمدند و تاریخ را در یک روز گنجاندند. امروز، همان روزی است که نهال انقلاب بارور شد و رای های سبز مردم، برگ های شاداب همان نهال بودند.

در روز 12 فروردین، نتیجه درخشان همه پرسی اعلام شد، درحالی که همه نتیجه را می دانستند. مردم، پیش تر آرای خودشان را با خون هایشان، با فریادهایشان و با شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» اعلام کرده بودند.

سرانجام در این روز پربرکت، نظامی به دنیا آمد که نور اسلام عزیز را پس از گذشت قرن ها، دگرباره نه تنها در ایران اسلامی، که در سراسر جهان به ارمغان آورد.

در این روز عزیز، ساختار جدید سیاسی ـ اجتماعی ایران، بر مبنای آرای اکثریت قریب به اتفاق مردم، یعنی 2/98 درصد تثبیت شد و مردم، به آزادی رسیدند. آزادی اسلامی، براساس آزادی انسان است. به گفته شهید مطهری:

اینکه می گوییم در اسلام آزادی وجود دارد، به این معناست که اسلام می خواهد آزادی واقعی، یعنی در بند کردن حیوانیت و رها ساختن انسانیت به انسان بدهد. آزادی در اسلام، یعنی انسانیت رها شده، حال آنکه این واژه در قاموس غرب، معنای حیوانیت رها شده را متضمن است. از دیدگاه اسلام، آزادی و دموکراسی براساس آن چیزی است که تکامل انسانی را ایجاب می کند.[1]

هدف نهایی شعار انقلاب، جمهوری اسلامی بود. واژه جمهور، به معنای توده یا انبوه مردم است و منظور از گنجاندن چنین واژه ای برای نظام شکل گرفته بعد از انقلاب، اتکا داشتن و تعیین کننده بودن رای مردم در سرنوشت خود و همه امور اجرایی کشور است و به طور کلی، حکومتی را تبیین می کند که برای تأمین زندگی دنیایی مردم، به خود آنها وابسته باشد.

واژه اسلامی نیز به سبب تمایز آن از دیگر نظام های جمهوری است که ویژگی های خاص خود را داشته، در آن، ارزش های الهی و قرآنی بر تمام شئون حاکمیت دارد. همچنین ولی فقیه که براساس نظامی الهی، ولایت امر و امامت امت را بر عهده می گیرد، افزون بر تأمین زندگی مردم، مسئولیت هدایت مردم و کمک به رشد و تعالی آنان را عهده دار است.

امام خمینی(ره) به شکرانه این پیروزی درخشان در پیام خود فرمودند:

من به دنیا اعلام می کنم که در تاریخ ایران، چنین رفراندومی سابقه ندارد که سرتاسر مملکت با شوق و شعف و عشق و علاقه به صندوق ها هجوم آورده و رای مثبت خود را در آن ریخته و رژیم طاغوتی را برای همیشه به زباله دان تاریخ دفن کنند. ...

من از این هم بستگی بی مانند که همه به ندای آسمانی «واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا» لبیک گفتند و به اتفاق آرا به جمهوری اسلامی رای مثبت دادند و رشد سیاسی و اجتماعی خود را به شرق و غرب ثابت کردند، تقدیر می کنم.


منبع: صبح پیروزی

عید آمد و شوق ما کم

نمی دانم چرا هر سال که از عمر ما می گذرد از شوق عید و عید دیدنیمان کم. انگار بین شوق رسیدن 

عید و گذر عمر رابطه ای معکوس وجود دارد.چند وقتی که از فضای نوشتن دور بودم چندین حادثه رخ داده که هرکدام صد دفتر می توان نوشت.سوال های آنچنانی از رئیس جمهور !! و جواب های آنچنانی تر از رئیس جمهور!!! تفسیر سر این ماجرا بماند برای آیندگان که برگ های تاریخ را می خوانند، و بدانند که چه کسی درست گفت و چه کسی اشتباه تصور می کرد هر چند اندیشه های مختلف اشکالی ندارد مگر عامل   درگیری و اختلافات عمیق گردد که انشالله چنین نخواهد شد. اماباز مثل دهه 60 مردم نفهمیدن حق باچه کسی 

بود

در مقابل چه کسی بی راه می گفت/ بگذریم/ 

نامگذاری چند سال پشت سرم هم در مورد

مسائل اقتصادی و بیان حمایت از تولید ملی هزاران حرف در سینه ای خویش دارد که اگر همچنان حل نشود انتظار دوباره پرداختن به مسائل اقتصادی در سالهای آینده خواهد رفت ولی نامگذاری مکرر بر مسائل اقتصادی ، یاد دوران کودکی افتادم وقتی معلم دوران ابتدای چند درس را می داد وقتی می دید بچه های هنوز درس های قبلی را یاد ندارند و بلد نیستند و دوباره درس های قبلی را تکرار می کرد. یک دفعه از درس 10 دوباره به درس 2 بر می گشتیم.


منبع: آزاد اندیشی